افسردگي نوجوانان
چه زماني بايد نگران فرزندان خود باشيد؟؟؟
زماني که فرزند نوجوان شما تا پاسي از روز ميخوابد و زماني هم که بيدار ميشود کسل و خسته است و عموما بد خلق بوده و احساس دلتنگي ميکند… خودش را در اتاقش پنهان ميکند و از حضور در جمع اجتناب ميکند ….
ايا فردي با چنين خصوصياتي را نوجوان مي نامند؟؟
متخصصين اعصاب بر اين گمانند که مغز نو جوا نان به گو نه اي طراحي شده که دچار طلاطم و گردنکشي ميشوند و در ان دوره از خانواده دوري مي گزينند…
چنين تمايلاتي ممکن است منجر به جدا شدن فرزند از والدينشان شده و به دوستان خود بپيوندند…
اما همان تمايلات مشابه ميتواند بيان اينکه چه زماني در فرايند رشد نوجوان ميتواند منجر به افسردگي شده و درمان خاص خود را نياز دارد… .
از هر 12 نوجوان يک نفر به طور مشخص از افسردگي رنج ميبرد… قبل از انکه به سن 18 سالگي برسد…
زماني که دختران به سن بلوغ ميرسند دو برابر پسران دچار افسردگي ميشوند… تقريبا نيمي از نوجوانان افسرده که تحت درمان نيستند ميل به خود کشي در انها ديده ميشود که اين سومين عامل مرگ و مير در اين سنين است…
تفاوتهاي اشکار و مهمي بين ناراحتي هاي عادي زمان رشد و افسردگي وجود دارد…
يک جدايي درد ناک… طرد توسط هم سن و سالان…اخذ نمره پايين در مدرسهيا عدم پذيرش از سوي بزرگسالان ميتواند غم و نا اميدي را براي چند روز در يک نوجوان به دنبال داشته باشد.
افسردگي ميتواند براي هفته ها و ماه ها ادامه داشته و بر زندگي نوجوان مسلط شود و يا ممکن است بي هيچ دليلي علايم ان در فرد ظاهر شود.
کودکان افسرده – منظور کودکاني که به دليل بيولوژيکي در مقايسه با ديگران حساسيت بيشتر نسبت به استرس هاي محيطي دارند – اغلب اوقات احساس بد بختي ميکنند و کمتر خوشحال هستند.
((اما افسردگي هميشه معادل غمگيني نيست))
نو جوان ممکن است اين حالت را به صورت احساس خستگي/کسل بودن و يا سر درد و دل درد اظهار کند…به جاي انکه روحيه خود را بد توصيف کند.
انرژي/خواب و اشتها ميتواند دچار اختلال شود.
برخي از کودکان افسرده در کلاس درس در ارتباط با دوستان و خانواده ضعيف عمل ميکنند.در حالي که براي نوجوانان تفکر در مورد اخلاقيات و معناي زندگي امري طبيعي به شمار مي ايد… اما تمايل به خود کشي يا فکر مرگ در يک نوجوان امري غير طبيعي است. به داروهاي ضد افسردگي نبايد بعنوان يک نوشدارو و يا بعنوان يک سم نگاه کرد.
اما اين داروها ميتوانند در درمان کودک افسرده بکار روند...
نگراني شايعي که در مورد اين نوع داروها وجود دارد / بلا فاصله بعد از شروع مصرف داروهاي ضد افسردگي / در برخي از کودکان بيشتر حالت اظطراب و بي قراري ديده ميشود و در برخي نيز افکار خودکشي افزايش ميابد.
اما افسردگي به خودي خود تبعات خطرناکي دارد . يکي از پيامدهاي افسردگي : ميل به خودکشي است و ميتواند بهبود سلامتي انسان را به تاخير بياندازد .
هر نوجواني درمان با داروهاي ضد افسردگي را بايد بر اساس تجويز و نسخه پزشک شروع کند و خانواده بايد به طور همزمان اثرات دارو را روي نوجوان بررسي کند که ايا حال عمومي او بهتر شده است يا خير ...
درمان دارويي تنها بخشي از روش و راه درمان است.معيارهايي براي سنجش ميزان بهبود درمان بيماري افسردگي وجود دارد.نتايج تحقيقات نشان داده است که تمرينات معتدل ايروبيک ميتواند علايم افسردگي را تقريبا در نيمي از نوجوانان و بزرگسالان تخفيف داده و بهبود ببخشد.
خواب خوب و داشتن عادات غذايي مناسب ميتواند در بهبود روحيه فرد بسيار مفيد باشد...بهره گيري از روان درماني در کشف ريشه و علل افسردگي ميتواند بسيار موثر باشد تا از احساس درماندگي و رها شدگي بيرون بيايند و راه هايي را براي انکه هر چيزي در سر جاي خود قرار گيرد به نوجوان ارائه ميکند.
وقتي که نوجوان به فعاليتي که برايشان با ارزش بوده و مورد علاقه شان است مي پردازند و فعاليتهاي خير خواهانه مانند کمک به ديگران و امور خيريه ميتواند در بهبود وضعيت روحي انان بسيار مؤثر باشد.
مطالعات ثابت کرده است که رفتارها و فعاليتهاي نوع دوستانه/بخش تشويقي و انگيزشي مغز انسان را فعال ميکند.
در اينده احتمال دارد داروهاي ضد افسردگي بهتري توليد شود که ابزارهاي مفيد تري براي تشخيص و درمان کودکان باشد/ اما هم اکنون اين امکان براي نوجوانان وجود دارد که بياموزند چگونه ارتباطات خود را تثبيت کنند... با حمايت و پشتيباني از نوجوانان در چنين شرايطي مي توان دوران انتقال از کودکي به نوجواني را براي انان ساده تر و به انها کمک کرد تا زتدگي سرشار از نشاط و انرژي را در دوران بزرگسالي بسازند.
|
|
درمان مواد توهمزا
توهمزاها مجموعه ناهماهنگ و غير متجانس از موادي را تشكيل ميدهند كه به گروههاي متنوع شيميايي و دارويي تعلق دارند، اين مواد به دو دسته طبيعي و مصنوعي تقسيم ميشوند:
از جمله مواد طبيعي ميتوان به استحصلات گياه شاهدانه، حشيش، بنگ، ماريجوانا، گراس، چرس، مسكالين، جوسياه آفت زده، برخي از قارچهاي حاوي مواد توهمزا و دانههاي نوعي نيلوفر وحشي اشاره كرد. مواد مصنوعي اين طبقه شامل ال. اس. دي (LSD)، دي متيل تريپتامين (D.M.T)، دياتيل تريپتامين (D.E.T)، PCP (فن سيكليدين)، متيلين دياكسي آمفتامين (MDA)، روهيپنول، گاماهيدروكسي بيوتريك اسيد (GHB) و متيلين دياكسي متامفتامين (MDMA) و غيره است.
شناخته شدهترين و رايجترين نوع داروهاي اين گروه ال. اس. دي ميباشد.
درمان مواد توهمزا به دو دسته كلي درمان عوارض حاد و درمان عوارض مزمن تقسيم ميگردد.
عوارض حاد
بهطور كلي عوارض حاد مصرف مواد توهمزا (مانند LSD) به عنوان «سفر بد» (bad trip) شناخته ميشود. در اين حالت فرد دچار اضطراب و وحشت شديدي ميشود، كنترل خود را از دست ميدهد و احساس ميكند ارتباطش با محيط بيرون قطع شده است. علاوه بر اين فرد ممكن است دچار پارانوئيد شديد نيز شود.
اولين مرحله در درمان عوارض حاد جلوگيري از آسيب رساندن فرد به خود يا ديگران `است. با توجه به اينكه اضطراب و حالت پارانوئيد ممكن است از چند ساعت تا چند روز بهطول انجامد، بنابراين بهتر است حمايت از فرد بدون ايجاد هيچگونه مزاحمتي انجام گيرد. بستن چشمها ممكن است وضع فرد را بدتر كند بنابراين فرد را بيدار نگه داريد و از خوابيدن يا بستن چشمهايش جلوگيري كنيد. به فرد يادآوري كنيد كه مشكلات فعلي در اثر مصرف مواد بهوجود آمده و بهزودي برطرف خواهند شد. براي برطرف كردن حالت ترس و وحشت زياد فرد ميتوان از بنزوديازپينها مانند لورازپام استفاده كرد. در مواقعي كه حالت پارانوئيد فرد بسيار بالاست خوراندن دارو بسيار مشكل است، بنابراين بايد دارو را تزريق كرد. در مواردي كه فرد بسيار بيقرار است ممكن است بنزوديازپينها چندان مؤثر نباشند، بنابراين از داروهايي نظير كلوزاپين استفاده ميشود. البته بايد تجويز كلوزاپين با احتياط صورت گيرد چرا كه اين دارو آستانه تشنج فرد را پايين آورده و ممكن است باعث بروز تشنج شود.
در مواقعي كه در تجويز كلوزاپين شك و ترديد وجود دارد ميتوان از داروي هالوپريدول استفاده كرد. نتايج تحقيقات جديد نشان ميدهد كه تزريق عضلاني تركيبي از هالوپريدول و لورازپام ميتواند بهترين نتيجه را در برطرف كردن عوارض حاد مواد توهمزا داشته باشد.
عوارض مزمن
عوارض مزمن مواد توهمزا شامل سايكوز، افسردگي، پرخاشگري، پارانوئيد طولانيمدت و فلشبك به خاطرات گذشته ميشود.
عوارض شبه اسكيزوفرني ممكن است از هفتهها تا سالها تداوم يابد. علت اينكه چگونه مواد توهمزا ميتوانند چنين آثار طولانيمدتي را برجاي گذاشته و فرد را سايكوتيك (مجنون) سازند، مشخص نيست. درمان سايكوز ناشي از توهمزاها همان درمان اسكيزوفرني است و براي درمان آن ميتوان از داروهاي اسكيزوفرني مانند كلرپرومازين و كلوزاپين استفاده كرد.
در درمان افسردگي و اضطراب ناشي از مواد توهمزا ميتوان از داروهاي مرسوم براي اضطراب و افسردگي استفاده كرد. علاوه براين، استفاده از تكنيكهاي رفتاري مانند ريلكسيشين و رفتار درماني در كاهش اين عوارض مؤثر هستند. فلشبكها تجربه مجدد رويدادها و حوادث اتفاق افتاده در زمان مصرف مواد توهمزا است. در اين حالت فرد بهطور ناگهاني و ناخواسته مجدداً خاطرات و حوادث حالتِ «سفر بد» را تجربه ميكند. داروهايي از قبيل كلونيدين و كلونازپام يا تركيبي از داروهاي فلوكستين و اولانزاپين در درمان فلشبكها مؤثر بودهاند. علاوهبراين از رواندرماني نيز ميتوان در درمان فلشبكها بهره برد.
نقاشي كودكان
تجسم دنياي بيپايان در وسعت يك "برگ كاغذ"
ميگويند پيكاسو در لحظهاي از زندگيش براي آن كه خود را از فرهنگ حاكم بر جامعه آزاد كند و شكل، بيان تازهاي را پيدا كند كه با محتواي جديد فرهنگي تناسب نداشته باشد و ناتوراليسم قرن 19 با مدلهاي تغييرناپذير خود قادر به مقابله با آن نباشد، تصميم ميگيرد مدتي « كمتر از خوب» نقاشي كند. بدين ترتيب او با جابهجا كردن رئاليسم بصري با رئاليسم روشنفكرانه، راه كوبيسم را پيش گرفت. شيوهاي كه تا آن زمان، كاري روي آن صورت نگرفته بود، به خاطر همين موضوع نيز هركس برداشتي از آن داشت.
هنرمند كوبيست نيز درست مانند كودكي كه توانايي نقاشي كردن دارد در تصويرنگاري خود، از مجموعه شناختهايش استفاده ميكند و درست مانند نقاشيهاي كودكان، حروف و كلمات او ميتوانند به تصاوير متصل شوند و حتي با آن يكي شوند. كودك نيز بايد زماني تصميم بگيرد كه "كمتر از خوب" نقاشي كند و راه خود را پيش گيرد. اين فرصت را اطرافيان بايد در اختيار او قرار دهند.
كودك و نقاشي
در عرصه نقاشي، از نظر كودك پيش از آنكه نتيجه و محصول كار جالب باشد، اجراي آن اهميت دارد؛ زيرا كودك احساس ميكند كاري مربوط به خود را انجام ميدهد، كاري مختص به دنياي خود او كه اميد دارد اطرافيان آن را درك كنند. كودك بايد توانايي كسب تجارب مربوط به خود، نه تجارب ما را داشته باشد. به همين دليل است كه بزرگسالان نبايد در پي آن باشند كه آثار كودكان از نظر صوري و برداشت هنري صحيح باشد.
نقاشي به مثابه برونريزي
كودكان هميشه نقاشي ميكشيدهاند. از ديرباز، اين عمل به مثابه نوعي برونريزي حتي ناخواسته، به كمك كودكان ميآمده است. براي همين است كه اين امر بسيار عادي ميتواند به شيوههاي مختلف تعبير شود.
همه ما روزي با چشمان كودكيمان به دنيا نگاه كردهايم، اما آنچنان از آن دور افتادهايم كه براي فهم نقاشي كودكان، نگاه كردن به آن برايمان كافي نيست و بايد آنها را مورد مطالعه و بررسي قرار دهيم. نقاش حاوي يك موضوع تحولي است كه با رشد كودك، اين مفهوم نيز تحول مييابد. كودك نقاشي را بر اساس فهم خود از دنياي اطرافش ميكشد نه ادراكش. براي همين است كه به نقاشيهاي كودكان بزرگتر برچسب ادراك ميزنيم، چون مرتبط با واقعيت بيروني است، تخيل بيشتر مهار شده و تحريف واقعيت كمتر است، خودسانسوري گريبان كودك را ميگيرد و كودك همه آنچه را در ذهن دارد روي كاغذ نميريزد.
ارزيابي نقاشي كودكان از منظر روانشناسي
به گفته هارلو: براي كودك، بازي و نقاشي وسيله اصلي سياحت، خودآگاهي و به گذشته نگريستن است. رسم خطخطي و اصولاً هر نوع فعاليت بدوي هنري ميتواند معرف يكي از مراحل تكامل باشد. كودكان مسائل و مشكلاتي را كه در ارتباط با بزرگسالان برايشان به وجود ميآيد مطرح ميكنند، درست به همين خاطر است كه نقاشي براي آنان به صورت يك فعاليت اجتماعي در ميآيد. نقاشيهاي كودكان اگر هم از نظر شكل ظاهري بياهميت جلوه كند، ولي هرگز به طور كامل بياهميت نيست. هر اتفاقي كه در خانواده و مدرسه رخ ميدهد، از سوي كودك جذب ميشود و در موقعيتهايي خاص به نوبه خود ظاهر ميشود. اين ظاهر شدن ميتواند در پهنه كاغذ سفيد نقاشي باشد. آن وقت نقاشي ميتواند سرشار از پيام باشد، خواه براي كساني كه آن را تشريح ميكنند و خواه براي كساني كه آن را به فراموشي بسپارند.
شايد يكي از كساني كه بتواند نقاشي كودك را بر اساس دانستهها و تجارب خود تفسير كند روانشناس است. مهم اين است كه چطور يك روانشناس فاصله بين تفسير خود از موضوع و عملكرد كودك را پر كند.
در حقيقت ناهمطرازيها و تحريفهاست كه به كمك روانشناس ميآيد تا ارزش باليني نقاشي را بيشتر به نمايش بگذارد. كودك هنگام نقاشي از واقعيت جدا ميشود و ناهشيارش را وارد ميدان ميكند. كودك به كمك نقاشي، كشمكشها و دلهرههاي درونياش را آشكار ميكند و به اين طريق اثر آنها را كاهش ميدهد. در حقيقت وقتي مسائل و مشكلات عاطفي بر روي كاغذ منتقل ميشوند، به صورتي جداگانه در ميآيند كه كمتر سنگين و دلهرهآور است. به همين دليل به هنگام نقاشي، كودكان از نمادها استفاده ميكنند.
نقاشي در تشكيل شخصيت و روان كودك اهميت بسزايي دارد و نه تنها براي او امكان شناسايي محيط و شركت خود را در آن فراهم ميسازد و يا سئوالاتي برايش مطرح ميكند بلكه، به او امكان ميدهد تا مسائلي را كه به صورت نامنظم از همه طرف برايش مطرح ميشود به شكل صورتبندي شده منظم كند. به اين ترتيب كودك با تجزيه مسائل مختلف موفق ميشود شالوده كم و بيش منظم و درستي از آنها ارائه دهد. روانشناس ميكوشد تا از ديدگاه خاص خود، حداكثر دادههاي معنادار را در رابطه با موضوعي كه به منظور اقدام باليني تحت نظر او قرار گرفته، گردآوري كند. بر همين اساس از يك آزادي درك و ارزشيابي بسيار وسيعتري برخوردار است. موانع و ملاحظاتي كه دست و پاي نزديكان كودك (پدر و مادر) را ميبندد و مانع از برخورد جدي با مسائلي كه نقاشي نشان ميدهد ميشود، روانشناس را محدود نميكند. اما وصف اين نكته را نميتوان نفي كرد كه عمل و داوريهاي روانشناس به وسيله يك نظام ارزشي هدايت ميشود. نظام ارزشهايي كه از يك طرف به شخص او اختصاص دارند و از طرف ديگر در نظام ارزشهاي جامعهاي كه در آن به زندگي حرفهاي خود ميپردازد، شريك هستند. محيطي كه يك زمان كودك را از چيزي نهي ميكند و زماني ديگر او را به سمت آن فرا ميخواند زماني به او ميگوييم اين كار خوب است انجامش بده و زماني ديگر ميگوييم خوب نيست انجامش نده؛ بايدها و نبايدها.
نظام ارزشي دوبعدي كه كودك در حصار آن به بند كشيده ميشود... نگاه نقطهاي كه دو گزينه بيشتر ندارد: سياه يا سفيد، خوب يا بد، به همين دليل اين نظام ارزشها ميتواند بر كار و تحليل روانشناس اثر بگذارد، البته روا نخواهد بود كه از در نظر گرفتن و قبول آنچه كودك درك ميكند و با آن زندگي ميكند، امتناع ورزد. اگر پيشداوري كند كه كودك متهم است چون خود را با نظام ارزشي والدين و جامعه مطابقت نداده و بر اساس آنچه در ناهشيارياش ميگذرد نقاشي كشيده، شم باليني خود را كه هر روانشناس به آن احتياج دارد زير پا گذاشته است. به اين علت كه، نظام ارزشي كودك با بزرگسال متفاوت است. كودك در سير تحول به اين نظام ميپيوندد. كودك گاهي به شكست آري، و گاهي نه مي گويد. گاهي مواقع شكست براي او مثل موفقيت است و گاه برعكس. بعضي مواقع كودك تن به شكست ميدهد تا خودش را اثبات كند، در مدرسه تنبلي ميكند تا به پدر و مادرش ثابت كند كه وجود دارد. به همين خاطر است كه نگاه و تفسير كور از نقاشي آگاهانه نيست. نبايد معقتد باشيم كه كودك همان چيزي است كه در نقاشي نشان داده و جز اين نيست و تفسير ما هم فقط در همان اطراف پرسه زند، گاهي مواقع كلامي كه كودك روي نقاشي ميگذارد، تفسير ما را از نقاشي دگرگون ميكند، يعني مثلاً كودك در حين نقاشي چه ميگويد، در مورد چيزهايي كه ميكشد چه اظهارنظري ميكند يا هنگام كشيدن كدام قسمتهاي نقاشي مكث ميكند و...
نقاشي جلوهاي از ادراك كودك از دنياي پيرامون
آنچه كودك در نقاشي ميكشد مهم است ولي آنچه نميكشد هم مهم است، آنچه از كشيدنش واهمه دارد، آنچه نميخواهد يا نميتواند بكشد. هرآنچه كودك در نقاشي «بيان ميكند» (كه در حقيقت نقاشي بيان مكتوب كودك است از آنچه كه توانايي ابراز آن را به شيوهاي ديگر ندارد) براي كسي بيان شده است.
"مخاطب كودك" هيچكس نيست، اما همه مخاطب آنند!
اطرافيان براي كودك، اشخاص «با معنايي» هستند و تصويري از خود به كودك ارائه ميدهند. تصاويري كه ميتواند رنگي با سياه و سفيد باشند، شفاف يا كدر، دوست داشتني يا مرعوبكننده، تصاويري كه او در ذهن خود آنها را دستكاري ميكند، به مادر بال ميدهد براي پريدن تا از دست نقنقهاي خواهر كوچولوي تازه متولد شده خلاص شود، به دست پدر دسته گل ميدهد و لبخند بزرگي كه سراسر صورتش را پوشانده. خواهر بزرگتر را كوچك ميكند جوري كه هر وقت دلش خواست پاكش كند، طوري كه آب از آب تكان نخورد. او همه اينها را روي كاغذ پياده ميكند اگر بتواند و صد البته اگر «بخواهند». حالا او نقاشي را كشيده و مسأله اصلي اينجاست كه افرادي كه آنها براي كودك معنادار بودند و به او به نحوي نقاشي را براي آنها كشيده، آيا كودك نيز براي آنها به همان اندازه بامعناست؟ نقاشي او را پر كردن بيهودهي وقتي ميدانيم كه كودك ميتوانست به شيوهاي ارزشمندتر آن را پر كند (مثلاً خواندن زبان انگليسي) يا حداقل كمي روي آن تأمل ميكنيم؟ البته انتظار اينكه مادر يا پدر فكر كنند، اين يك ورق كاغذ ميتواند آن قدر پراهميت باشد كه دليل ناخن جويدنهاي فرزندشان را ميتوانند در آن جستجو كنند خيلي توقف بيجايي است. اما با آگاه كردن والدين و اين كه براي آن يك تكه كاغذ ارزش قائل شوند ميتواند راهگشا باشد.
پيوند نقاشي كودكان با روياها
در اين معنا ميتوان ميان بيان مفهوم نقاشي و تعبير خواب و رؤيا شباهتهايي ديد. خواب و رؤيا يك مرحله تنظيم و تقسيمبندي آگاهانه افكار و خاطرات و دوبارهسازي ناخودآگاهانه حوادث قبلي است. نقاشي نيز همينگونه است. نقاشي كودك را در مراحلي كه حوادث اطراف را دستهبندي و عرضه ميكند و روند تدريجي و تكامل يافتهاي از زمان خطخطي كردن تا زماني كه خطوط معنيدارد و بالاخره مبتني بر قوانين پرسپكتيو و شالوده منظمي رسم ميكند، ميتواند چيزي شبيه به خواب و رويا معني كرد. نقاشي نيز مانند خواب و رؤيا به كودك امكان ميدهد تا اطلاعاتي را كه از دنياي بيرون كسب ميكند از هم جدا سازد و سپس آنها را دوباره تنظيم كند. كودك در هر دو مورد خود را از ممنوعيتها رها ميسازد. به همين دليل اگر آموزش نقاشي را بر پايه تصحيح نقاشي قرار دهيم و در آن به كودكان از سنين پايين تمرين كپي و تقليد كردن را بياموزيم اشتباه بزرگي مرتكب شدهايم.
جزيره من قانون خودم را دارد!
بيشتر آزمايشهايي كه براي تعيين هوش انجام ميگيرد، داراي محدوديتهاي ارزشي و فرهنگي است، در حالي كه آزمايشهاي رفتاري كه بر اساس تجزيه و تحليل نقاشيهاي كودكان انجام ميشود، از وسيله بيان مخصوص روحيه كودكان بهره ميگيرد. به همين منظور نقاشي كودكان از ديدگاه جامعهشناسي نيز حائز اهميت است، زيرا علاوه بر مشخص نمودن روابط كودك در ارتباط با ديگر افراد خانواده، نشانگر وجود روش خاصي در روابط خانوادگي است كه از لحاظ فرهنگهاي مختلف، مفاهيم مختلفي دارند. آنچه كودك در طول كشيدن نقاشياش بيان ميكند مهم است، آنچه بيان نميكند هم مهم است، آنچه كه بيان نشده كشيده ميشود و آنچه كه كشيده شده بيان نميشود و اين قدرت روانشناس است كه آنچه را كه كودك بيان نكرده او بيان كند، در حقيقت يك جور ترجمه است. او خط و خطوط كشيده شده، رنگهاي به كار رفته، ارتباطات، دوريها و نزديكيها، وسعت و نيروي خطوط، آهنگ و ناحيهي ترسيم و بسياري موارد ديگر را تفسير ميكند. چيزي كه حذف ميشود شايد به ظاهر فقط چند خط كج و معوج باشد ولي در نهايت كليتي به نام يك «انسان» را تشكيل داده و كودك آن را نامگذاري كرده. روانشناس، زبان نقاشي را به زبان قابل فهم براي خودش و ديگران ترجمه ميكند. شايد او مترجم دردهاي كودك است به زباني آشنا و قابل فهم براي ديگراني كه توانايي درك زبان كودك را ندارند يا شايد نميخواهند داشته باشند. زباني كه قواعدش مختص كودك است و بس. اوست كه صفات و قيود و افعال زبانش را تعيين ميكند و در چارچوب آن يك تكه كاغذ هرطور كه بخواهد حرف ميزند و ميانديشد. گاهي مواقع هم خارج از آن چارچوب عمل ميكند آخر آنجا جزيره اوست و او آزادانه در آن جولان ميدهد. تنها بومياني كه ساكن آن جزيه باشند زبان او را ميفهمند. جزيرهاي كه ما آن را داخل آبهاي نامتناهي محدود ميكنيم و فكر نميكنيم اگر او روزي بخواهد پا از آن بيرون بگذارد آيا ميداند چگونه؟ آيا قواعد ساختن قايق را بلد است؟ آيا فقط زبان جزيره ناشناخته خود را بلد است يا اينكه زبان مردمان ديگر را هم آموخته. ما گاه نميدانيم كه كودك تا ابد نميتواند داخل جزيره خود بماند شايد روزي جزيره بخواهد زير آب برود و ما حواسمان نيست. شايد يك صبح كه از خواب بيدار شديم ببينيم كه جزيره زير آب رفته است.
چقدر خوب ميشد كه پدر و مادر، بومي همان جزيرهاي بودند كه كودكشان ساكن آن است. آن وقت زبان يكديگر را ميفهميدند بدون آنكه نيازي به مترجم باشد مترجمي كه دردهايشان را براي همديگر ترجمه كند. كسي چه ميداند، شايد آن موقع همه روانشناسها به سراغ موضوعي قابل توجهتر ميرفتند مثلاً تعبير روياها بويژه روياهاي كودكان، كسي چه ميداند.
حالا كودكمان درون جزيرهاش نشسته، يك عينك آفتابي زده، رو به افق روي نوك بالاترين درخت جزيرهاش دارد نقاشي ميكشد. پرندگان زيادي دور و برش آواز ميخوانند، صداي برخورد امواج به ساحل جزيره را ميشنود. به هيچكدام اعتنايي نميكند كار خودش را ميكند، نقاشياش را ميكشد، ميخواهد تا دو ساعت ديگر كه مادر از سر كارش برميگردد نقاشي را به مادرش نشان دهد. آخر آن را براي مادرش كشيده، نقاشي كه مادرش در آن دو تا بال دارد، پدرش لبخند ميزند، خواهر نقنقو را اصلاً نكشيده، چقدر هم دلش خنك شده، خودش را بين پدر و مادر كشيده و دست هر دو را گرفته. در آخرين لحظات اتمام نقاشي تصميم گرفته خواهر بزرگتر را نكشد و او را خطخطي كرده است. بعد صداي در را ميشنود، انگار مادر آمده. مادر داد ميزند: «مگه نگفتم ساعت دو غذا را خاموش كن، بوي سوختگي كل آپارتمان را برداشته». صداي پرندهها قطع ميشود، موجها ديگر به ساحل نميخورند، عينكش را بر ميدارد از درخت پايين ميآيد. نقاشياش تمام شده. حالا داخل اتاقش پشت ميزش نشسته، نقاشي خود را ورنداز ميكند فكر ميكند كه يك نقاشي تازه بكشد. اين دفعه خودش را اصلاً نميكشد دوباره عينكش را ميزند ميرود روي نوك بالاترين درخت جزيره تنهائيش. كاش مادر هم بومي جزيره تنهايي كودكش بود.
با اين نقاشان كوچك چگونه باشيم؟
برتون معتقد است:« رئاليستترين هنرمندان نيز هرگز آنچه را كه كشيدهاند، همه آنچه كه ميبينند نيست، آنچه ميشنوم هيچ ارزشي ندارد فقط چشمهاي بازم ميبينند و اگر بسته هم باشند بيشتر ميبينند. مهم اين است كه هنر را از آنچه تاكنون شناخته شده رها كنيم و تمام موضوعها و نمادها را به گوشهاي افكنيم. بايد از خود مطمئن باشيم: تجلي الهامي كه ما از يك اثر هنري داريم، اين الهام و ادراك بايد آنچنان قوي باشد و آنچنان براي ما لذت يا درد پديد آورد كه مجبور به نقاشي كردن شويم، درست مثل گرسنهاي كه وقتي نان به دستش برسد مانند يك حيوان بدان حمله ميبرد. اين گرسنگي را نبايد از كودكانمان بگيريم.
شيوههاي پرورش عزت نفس
كودكان از ويژگيهاي منحصربهفرد و متفاوتي نسبت به يكديگر برخوردارند؛ حتي ميان فرزنداني كه در يك خانواده بزرگ شدهاند نيز تفاوتهاي چشمگيري وجود دارد، و در حقيقت همين تفاوتهاست كه يك كودك را از ديگري متمايز كرده و در عين حال به او ويژگي انحصاري نيز ميبخشد.
تفاوت بين صفات گوناگون جسماني، تواناييهاي ذهني، مهارتها، دلبستگيها، شايستگيها، علايق، بيزاريها، نگرانيها و هراسهاست كه هر كودك را از ديگري مجزا ميكند و بيانگر بيهمتايي و يگانگي كودكي نسبت به كودك ديگر است. در حقيقت ارزيابي كودك از مجموعه اين صفات، "عزتنفس" ناميده ميشود.
تعريف عزتنفس
عزتنفس تحت عنوان نگرش و خودباوري مثبت و مطلوب فرد از مهارتها، شايستگيها و محدوديتهايش تلقي ميشود و مهمترين جنبه خود پرورانيست (خودپروراني: توانايي بازنمايي ذهني كودكان و امكان فكر كردن و صحبت كردن كودك در مورد خودش) كه بر رفتار آتي و سازگاري رواني درازمدت شخص تأثير بسزايي ميگذارد.
بديهي است كودكي كه به خاطر موفقيتهايش تحسين و تشويق شده و تلاشهايش در امور دشوار (حتي در صورت عدم موفقيت) مورد تأييد و تقدير والدينش قرار ميگيرد، ارزيابي مثبتي از خود خواهد داشت، و برعكس كودكي كه مداوم سرزنش شده و موفقيتهايش مورد بيتوجهي و بياعتنايي والدين قرار گرفته و يا والدينش را در تلاش براي تبديل كردن او به چيزي مييابد كه نيست؛ به ارزيابي منفي از خود ميرسد و خود را غالباً درمانده و ناتوان تصور ميكند.
اما توجه به اين نكته كه والدين و مربيان چگونه ميتوانند كودكان را در پرورش صحيح اين مهم ياري كنند از اهميت خاصي برخوردار است كه به برخي از مهمترين آنها اشاره ميكنيم
شيوههاي پرورش عزتنفس
1) در انجام هر كاري انتظار رفتار ماهرانه از كودك نداشته باشيد:
كاري را كه فرزندتان انجام داده تحسين كنيد؛ حتي اگر كودك شما به درستي از عهده انجام آن بر نيامده باشد. والديني كه توجه فرزندشان را تنها به جنبه عدم موفقيت در كاري معطوف ميكند موجب شكلگيري خودپنداره منفي و عزتنفس پايين در فرزندشان ميشوند. ضروريست والدين در صورت لزوم براي اصلاح بيشتر به راهنمايي و تمرين متوسل شوند و به كودك بياموزند كه چگونه در آينده موفقتر باشد.
2) از مقايسه مثبت يا منفي كودكان با ديگران اجتناب ورزيد:
در مقابل كارها و رفتار فرزندان به اعتبار خود آن رفتار مستقيماً و بدون اظهارنظر در مورد كودك ديگري، اين كار را انجام دهيد؛ اينگونه مقايسهها (قياسها) نه تنها مشكلي را حل نميكند بلكه، مشكلات بيشتري را نيز بهوجود ميآورد. چنين رفتاري تنها اين نكته را به كودك منتقل ميكند كه به خوبي و با ارزشي كودكي نيست كه پدر و مادر از او صحبت ميكنند، افزودن بر آن پدر يا مادر بچه ديگري را بيشتر دوست دارند.
3) از كودك بخواهيد آزادانه عقيده و سليقه شخصياش را در مورد موضوعات بيان كند:
حق انتخاب به كودكان، احساس مسئوليت و كنترل بر زندگي ميدهد. والدين بايد سعي كنند عمداً براي كودكان موقعيتهايي ايجاد كنند تا كودكان مجبور باشند در آن موقعيتها انتخاب كنند و تعميم بگيرند.
در صورتي كه كودكان هنوز قادر به تصميمگيري نيستند، آنها را درگير انتخابهاي آسان كنيد بهعنوان مثال اجازه دهيد آنها تصميم بگيرند چه موقعي و به چه ترتيبي يك تكليف را انجام دهند.
به اين ترتيب، كودكان درمييابند كه در امور مربوط به خودشان مقداري مسئوليت دارند و اين موقعيت، موجب تقويت احساس مسئوليت و استقلال كودكان ميشود و آنها را فردي خودمختار بار ميآورد. همچنين مشاركت متقابل در امور به كودكان كمك ميكند احساس با ارزش بودن كنند.
4) كودكان را نه تنها به سبب موفقيت بلكه، به خاطر تلاش و كوششي كه انجام دادهاند تشويق و تأييد نماييد:
والدين بايد در پي فرصتهايي باشند تا تلاشهاي فرزندشان را در انجام كارهايي كه تازه آموختهاند و انجامشان بهصورت تمام و كمال براي كودك دشوار است، مورد تقدير و تأييد قرار دهند. اين چنين واكنشي، اعتمادبهنفس كودك را تقويت كرده و به او كمك ميكند تا با علاقهمندي بيشتري پذيراي دشواريهاي جديد باشد. كودكان در هر كاري كه سعي بر انجامش دارند بهترين نخواهند بود، ولي ميتوانند اين نكته مهم را فرا گيرند كه كوششهايشان به حساب ميآيد و هميشه مورد ستايش قرار ميگيرند.
5) گوش دادن با حساسيت را بياموزيد:
هنگامي كه والدين به احساسات و افكار كودكشان به اندازه كافي توجه نميكنند، كودكان دچار نااميدي و رنجش خاطر ميشوند و چنين نتيجهگيري ميكنند كه عقايدشان احمقانه و غيرقابل توجه و به دردنخور است، اينكه دوستداشتني نيستند و كسي آنها را دوست ندارد.
پدر و مادي كه با دقت به حرف كودكشان گوش ميدهند، به او ميفهمانند كه براي صحبتها و عقايدش ارزش قايلاند و به خود او نيز احترام ميگذارند. اين واكنش احترامآميز، سبب افزايش اعتمادبهنفس در كودك و همچنين ارزش قائل شدن كودك نسبت به خودش ميشود.
6) سعي كنيد رابطهاي سازنده و نزديك با كودك برقرار كنيد:
با ترتيب دادن زمانهايي كه كاملاً در دسترس هستيد، نشان دهيد كه ميخواهيد با كودك باشيد و وقت زيادي را صرف او كنيد: برخي موارد لازم است والدين بدون قضاوت كردن تنها گوش فرا دهند و تنها در برخي موارد احساسات و افكارشان را بيان كنند.
7) همواره سعي بر يادآوري و تأكيد نقاط قوت فرزندتان كنيد:
اين روش به موفقيتهاي بزرگتري منجر ميشود و سبب ارتقاي اعتمادبهنفس و ايجاد احساس ارزشمندي در كودك ميشود. به خاطر داشته باشيد كه حتماً بعد از هر موفقيت براي (كودك) پاداشي در نظر بگيريد و پاداشها و تشويقها و ابراز تحسينتان بلافاصله و بيدرنگ انجام شود.
استرس شغلي و سلامت رواني
مشاغل و حرفهها بخش مهمي از زندگي ما هستند. همراه با ايجاد يك منبع درآمد، مشاغل به ما كمك ميكنند تا خواستههاي شخصي خود را برآورده كنيم، شبكههاي اجتماعي شكل دهيم و به جامعه خدمت نماييم.
استرس در كار
حتي «شغلهاي رويايي» هم داراي لحظههايي پراسترس، انتظارات كاري و ساير مسئوليتها ميباشند. براي برخي افراد، استرس محركي است كه انجام بعضي كارها را حتمي ميسازد. به هرحال، استرس محيط كاري ميتواند براحتي زندگي شما را تحت تأثير قرار دهد. ممكن است بطور مداوم در مورد يك پروژه خاص نگران باشيد، از رفتار نادرست يك همكار يا سرپرست (مدير گروه) احساس ناخوشايندي داشته باشيد يا آگاهانه و به اميد كسب يك ترفيع، بيش از حد توانتان كاري را بپذيريد. چنانچه شغلتان را در رأس همه امور خود قرار دهيد، روابط شخصيتان تحت تأثير قرار گرفته و با فشارهاي كاري ادغام ميشود.
از كار بركنار شدن، تغييرات مديريتي و سازماني ميتواند امنيت شغلي فرد را آشفته سازد. مطالعه يك محقق نروژي نشان داده است كه تنها شايعهاي در مورد تعطيلي كارخانه باعث افزايش فشارخون و تپش قلب كارگران شد.
تحقيقات انجام گرفته در آمريكا دال براين است كه صدمات و آسيبهاي محيط كاري در سازمانهايي كه به سمت خصوصي شدن پيش ميروند، افزايش يافته است.
واكنش بدن
در كنار ضررهاي حاصله از استرس كاري برروي احساسات، طولاني شدن اين نوع استرس ميتواند بر سلامتي جسماني شما نيز تأثير بگذارد. مشغوليت ذهني مداوم با مسائل شغلي غالباً منجر به تغذيه نامناسب و نامرتب و عدم ورزش كافي ميشود كه نهايتاً مشكلاتي چون اضافه وزن، فشارخون بالا و افزايش مقدار كلسترول را به همراه خواهد داشت. تنشهاي شغلي مثل پاداشهاي كم، محيط كاري غيردوستانه و ساعات كاري طولاني ميتواند موجب بيماري قلبي شود (مثل حملات قلبي).
اين مسأله، بويژه براي كساني كه كارهاي پورسانتي انجام ميدهند بيشتر صدق ميكند. مطالعات نشان ميدهد، از آنجائيكه اين افراد كنترل كمي بر محيطهاي كاري خود دارند، بيشتر از افرادي كه داراي شغلهاي قراردادي ثابت ميباشند مبتلا به بيماري قلبي ميشوند. سن نيز بعنوان عاملي جهت استرس كاري محسوب ميشود. مطالعات دانشگاه اوتاوا مبني بر اين است كه كاركنان شاغل پراسترس، زودتر پير ميشوند و فشار خون آنها نسبت به سطوح نرمال، بالاتر است.
عدم وجود انرژي رواني
فشار كاري باعث فرسودگي رواني ميشود، حالتي كه با خستگي روحي ونگرشهاي منفي و بدبينانه نسبت به خود و ديگران همراه ميباشد. فرسودگي رواني منجر به افسردگي ميشود و انواع بيماريهاي قلبي و سكته، اختلالات غذايي و گوارشي، ديابت و انواع سرطان را به دنبال خواهد داشت. افسردگي مزمن نيز ايمني شما را در مقابل بيماريهاي ديگر كاهش داده و حتي ميتواند موجب مرگ زودرس شود.
چه ميتوان كرد؟
خوشبختانه، راههاي زيادي براي كنترل استرس شغلي وجود دارد. يكي از بهترين روشها، ورزش و تغذيه مناسب ميباشد. روشهاي ديگر بر موضوعات خاصي چون مديريت زمان (كنترل زمان)، آموزش مداوم مهارتهاي اجتماعي مناسب توجه ميكنند. يك روانشناس خوب نيز ميتواند به شما كمك كند تا علت استرس خود را شناخته و روشهاي خاصي را براي غلبه بر آن اعمال كنيد.
در پايان نكات ديگري نيز درباره استرس شغلي ارائه ميشود:
1- از بيشترين مقدار تنفس (و استراحت) در يك روز كاري بهره ببريد: حتي ده دقيقه استراحت، به ديدگاه ذهني شما طراوت ميبخشد. قدري پيادهروي كنيد، با همكارتان پيرامون مسائلي غير از شغل صحبت كنيد. چشمايتان را به آرامي ببنديد و چند نفس عميق بكشيد.
2- استانداردهاي قابل قبولي براي خود و ديگران در نظر بگيريد: انتظار كمال مطلوب را نداشته باشيد. با كارفرما در مورد وضعيت شغلي خود صحبت كنيد. مسئوليتها و معيارهاي كاري شما، دقيقاً بازتاب آن چيزي است كه انجام ميدهيد. كار گروهي به منظور ايجاد تغييرات لازم نه تنها براي سلامتي جسمي و رواني شما مفيد است بلكه روي هم رفته خلاقيت سازمان را نيز بالا ميبرد.
نظم كودكان
انضباط كودك و شيوههاي ارائه موثر آن يكي از دغدغههاي اصلي خانوادههاست. در اين شماره نكاتي راجع به انضباط كودك و راههاي جلوگيري از بروز مشكل در اين زمينه آورده شد.
زماني كه كودك بدرفتاري ميكند، ميتوانيد متناسب با شرايط موجود، يكي از تكنيكهاي زير را بهكار ببريد. اين تكنيكها، نه تنها كودك را تشويق به همكاري ميكنند، بلكه به او ياد ميدهند كه در آينده چگونه رفتار كند.
1) پيامدهاي طبيعي رفتار
زماني كه كودك كاري انجام ميدهد و عواقب و پيامدهاي طبيعي رفتار خود را ميبيند، در واقع به نحوي نتيجه انتخاب خود را تجربه ميكند. مثلا اگر فرزندتان شير خود را به زمين بريزد يا اسباب بازي خود را بشكند، ديگر شيري براي خوردن يا اسباب بازي براي بازي كردن نخواهد داشت؛ در نتيجه، كودك ياد ميگيرد كه ديگر شير را به زمين نريزد و با اسباب بازي با احتياط بازي كند.
با استفاده از اين روش، كودك بهترين و بيشترين ميزان يادگيري را خواهد داشت، چرا كه اولاً رفتار صحيح را از تجربه خودش فرا ميگيرد و ثانياً شما را مقصر نميداند.
2) پيامدهاي منطقي
با وجود اين كه پيامدهاي طبيعي بسيار خوب نتيجه ميدهند، هميشه مناسب و كارآمد نيستند. مثلا اگر كودك شما اسباببازيهاي خود را جمع نكند، پيامدي منفي براي او ندارد. با وجود اينكه تمام اسباببازيها پخش و پلا هستند، مسلماً كودك به اندازه شما به اين موضوع توجه نخواهد كرد. در چنين شرايطي، بايد پيامدي متناسب با رفتار كودك به وجود آورد. براي مثال ميتوانيد به كودك خود بگوييد اگر اسباببازيهاي خود را جمع نكند، آنها را دور خواهيد انداخت (كودك بايد حداقل به مدت يك روز با آنها بازي نكند).
وقتي از اين تكنيك استفاده ميكنيد، بايد به آنچه كه ميگوييد آگاه باشيد و بلافاصله به آن عمل كنيد. كودك بايد جديت شما را در عملي كردن گفتههايتان ببيند. درغير اين صورت، اين تكنيك نه تنها مؤثر نيست، بلكه به مرور زمان تأثير خود را از دست خواهد داد. به ياد داشته باشيد كه با كودك خود با داد و فرياد حرف نزنيد، بلكه خيلي آرام و رو در رو صحبت كنيد.
3) گرفتن امتيازات كودك
گاهي اوقات ممكن است به قدري عصباني باشيد كه نتوانيد پيامد منطقي مناسبي براي رفتار كودك خود پيدا كنيد. در اين مواقع معمولاً والدين به كودك ميگويند اگر همكاري نكند او را از چيزي كه دوست دارد (مثل تماشاي تلويزيون و...) محروم خواهند كرد. در اجراي اين تكنيك بايد به چند نكته توجه كرد:
الف) هرگز كودك را از چيزي كه واقعاً به آن نياز دارد (مانند غذا) محروم نكنيد.
ب) چيزهايي را انتخاب كنيد كه كودك واقعاً به آنها علاقه داشته باشد.
ج) مطمئن شويد كه ميتوانيد به آنچه گفتهايد، عمل كنيد.
4) محروم كردن (قرنطينه تربيتي)
در اين روش كودك براي مدت زماني معين در مكاني كه فاقد هر گونه تقويت (يعني آنچه كودك دوست دارد) است، قرار داده ميشود. محروم كردن بايد زماني به كار گرفته شود كه روشهاي ديگر جوابگو نباشد. اين روش هنگامي تأثير بيشتري دارد كه رفتار براي شما كاملاً مشخص باشد و بدانيد كي اتفاق ميافتد. محروم كردن در مورد رفتارهايي كه قصد متوقف كردن آنها را داريد نيز مؤثر است. اين روش را ميتوانيد از يك سالگي به بعد اجرا كنيد. براي اين كار، مراحل زير را انجام دهيد:
الف) مكاني مناسب براي محرومسازي مشخص نمائيد. اين مكان بايد حتماً جايي كسل كننده، ناراحت كننده و بدون سرگرمي باشد. از حمام يا اتاق خواب استفاده نكنيد. حمام براي كودك خطرناك است و اتاق خواب نيز ميتواند مكاني براي بازي و سرگرمي باشد. ميتوانيد از يك صندلي براي اين كار استفاده كنيد. رفتارهايي را كه بايد با محرومسازي تنبيه شوند، مشخص كنيد و به كودك خود توضيح دهيد تا او بداند براي چه تنبيه ميشود.
ب) اگر در طول زمان محرومسازي، كودك كار ديگري انجام ميدهد يا محل خود را ترك ميكند، بار اول فقط به او تذكر دهيد. اگر باز هم اين امر اتفاق افتاد، فوراً كودك را به مكان محرومسازي بفرستيد و به صورت خيلي كوتاه و مختصر كار اشتباهش را به او گوشزد كنيد. بر اساس يك قاعده كلي، به ميزان هر سال از سن كودك، يك دقيقه محرومسازي بايد اعمال شود. مثلا اگر كودك شما 4 سال دارد بايد مدت ماندن او در قرنطينه، 4 دقيقه طول بكشد . اما در برخي مواقع حتي 15 ثانيه ماندن در قرنطينه نيز مفيد وكافي بوده است.
اگر كودك خودش به اين مكان نميرود، او را بغل كنيد و به آنجا ببريد. اگر كودك در آنجا نماند، پشت سر او بايستيد و با گرفتن شانههايش (به آراميو بدون خشم و عصبانيت) به او بگوييد «تو بايد تنبيه شوي و در اينجا بماني». فقط همين جمله را به او بگوييد و غير از آن هيچ توضيح ديگري ندهيد.
ج) وقتي كودك شما توانست آرام و بيصدا در آن محل بماند، تايمر يا ساعتي را در مقابل او قرار دهيد تا كودك از اتمام مدت محرومسازي آگاه شود. اگر كودك كار خطايي كرد، مدت زمان محرومسازي را تكرار نمائيد. مثلاً اگر مدت زمان محرومسازي 3دقيقه باشد و كودك قبل از اتمام اين مدت كار خطايي انجام دهد، بايد مجدداً 3دقيقه محرومسازي را تحمل نمايد. تا زماني كه كودك اعتراضات خود را متوقف نكرده است، مدت زمان مقرر را شروع نكنيد.
د) پس از پايان مدت محرومسازي، كودك خود را در آغوش بگيريد. اگر ميخواهيد دليل محروم شدنش را به او بگوييد، چند دقيقه صبر كنيد و سپس آن را توضيح دهيد.
نگاهي به مدل سلامت و بيماري در روانشناسي
تقابل دو سنت
نگاهي به مدل سلامت و بيماري در روانشناسي
قبل از توضيح «مدل بيماري» و «مدل سلامت» در نگاه به اختلاات رواني، بهتر است تعريفي از سلامت و سلامت رواني ارائه شود. سازمان جهاني بهداشت سلامت را بهعنوان حالتي از بهزيستي كامل جسمي، ذهني و اجتماعي و نه صرفاً غياب بيماري ميداند و سلامت رواني را بهعنوان حالتي از بهزيستي كه در آن فرد توانمنديهاي خود را شناخته، از آنها به نحو مؤثر و مولد استفاده كرده و براي اجتماع خويش مفيد است، تعريف ميكند (WHO ، 2004). اما با كمي دقت ميتوان دريافت كه نگاه به سلامت و بيماري در عالم واقع، چنين تعريفي از سلامت را نميپذيريد يا هنوز آن را نپذيرفته است. غالباً متخصصان سلامت، بقدري توجه خود را معطوف افراد بيمار ميكنند كه عملاً افراد سالم و نيازهاي آنان را به فراموشي ميسپارند. در واقع آنچه كه در جوامع امروزي سلامت رواني در نظر گرفته ميشود، مفهومي صفر و يك است، يعني فرد يا بيمار است يا سالم. اين ديدگاه كه سلامت و بيماري را دو سر يك پيوستار واحد فرض ميكند، به «مدل بيماري» معروف شده است. عليرغم تأكيد سازمان جهاني بهداشت بر جنبههاي مثبت افراد و توجه به افراد سالم، هنوز مدل بيماري سلطه خود را بر ديدگاههاي مثبتتر حفظ كرده است. البته دلايل متعددي در توجيه اين سلطه وجود دارد كه از آن جمله ميتوان به قدمت بسيار زياد حوزه آسيبشناسي رواني نسبت به مفاهيم مثبت سلامت رواني، جدي بودن مسئله بيماريهاي رواني و عوارض مرتبط با آنها (هزينههاي سنگين درماني، مرگ زودهنگام و...) و مشكلات كمتر افراد سالم نسبت به افراد بيمار اشاره كرد.
عليرغم جدي بودن مسائل مرتبط با بيماريهاي رواني، ديدگاههاي جديدتر به ويژه «مدل سلامت رواني»، «مدل بيماري» را به چالش كشيده است. حاميان مدل سلامت معتقدند كه گرچه بيماريها اهميت زيادي دارند اما بايد به اين نكته توجه كرد كه اولاً حدود نيمي از افراد بزرگسال در طول زندگي خود دچار بيماري رواني جدي نميشوند و حدود 90 درصد از آنها سالانه از خطر ابتلا به افسردگي در امانند؛ ثانياً عليرغم هزينههاي بسيار بالاي درماني، اكثر اين درمانها اثربخشي كمي دارند (كيزولوپز، 2002) و ثالثاً افرادي كه مبتلا به بيماري رواني نيستند به يك اندازه سالم و بارور نبوده و الزاماً بارورتر و سالمتر از بيماران رواني نيستند.
مدل سلامت
يكي از مفاهيم اصلي مدل سلامت، بهزيستي است. اصولاً از ديرباز دو رويكرد اصلي در تعريف بهزيستي وجود داشته است. رويكرد مبتني بر لذتگرايي كه معتقد است بهزيستي به معني به حداكثر رساندن لذت و به حداقل رساندن درد است. اين رويكرد در طول تاريخ حاميان خاص خود را داشته است كه از آن جمله ميتوان اپيكور، هابز و استوارت ميل را نام برد. رويكرد دوم مبتني بر فضيلتگرايي ارسطو است. براساس اين رويكرد، ارضاي اميال، به رغم ايجاد لذت در ما، هميشه منتهي به بهزيستي نميگردد، بلكه بهزيستي در برگيرنده تلاش براي كمال و تحقق پتانسيلهاي واقعي فرد است كه ممكن است همواره توام با احساس لذت نباشد (راين و دسي، 2001).
محققان مختلف با اتخاذ هريك از اين رويكردها، مفهوم پردازيهاي متفاوتي از بهزيستي ارائه دادهاند. پيروان لذتگرايي، «بهزيستي هيجاني» را مطرح ساختهاند كه آن را برابر حضور عواطف مثبت (مانند شادي)، غياب عواطف منفي (مانند نااميدي) و رضايتمندي از زندگي ميدانند (كيز، 2002). پيروان فضيلتگرايي نيز دو نوع بهزيستي روانشناختي (ريف، 1989) و بهزيستي اجتماعي (كيز، 1998) را مطرح ساختهاند. مدل سلامت، اين سه نوع بهزيستي را باهم تركيب كرده و مفهوم جامع و كاملي از بهزيستي را كه هم جنبه عاطفي (بهزيستي هيجاني) و هم جنبه كاركردي (بهزيستي روانشناختي و اجتماعي) سلامت رواني را در بر ميگيرد، بهوجود ميآورد.
در اينجا لازم است كه تعاريف مختصري از بهزيستي روانشناختي و بهزيستي اجتماعي و مؤلفههاي هريك ارائه شود و سپس به توضيح كاملتر مدل سلامت پرداخته شود.
بهزيستي روانشناختي به معناي قابليت يافتن تمام استعدادهاي فرد است و 6 مؤلفه را در بر ميگيرد: خودمختاري (احساس شايستگي و توانايي در مديريت محيط پيراون فرد؛ انتخاب يا ايجاد روابط شخصي مناسب)، رشد شخصي (داشتن احساس رشد مداوم؛ پذيرا بودن نسبت به تجارب جديد؛ احساس كارآمدي)، روابط مثبت با ديگران (داشتن روابط گرم، رضايتبخش و توام با اطمينان؛ توانايي همدلي، صميميت و مهرباني)، هدفمندي در زندگي (داشتن هدف در زندگي؛ فرد احساس كند زندگي گذشتهاش معنايي دارد) و پذيرش خود (داشتن نگرش مثبت نسبت به خود؛ پذيرفتن جنبههاي مختلف خود؛ داشتن احساس مثبت نسبت به زندگي گذشته خود).
بهزيستي اجتماعي بر روي تكاليف اجتماعي كه بشر در دل ساختارهاي اجتماعي و اجتماعات خود با آن مواجه است، تمركز دارد. بهزيستي اجتماعي نيز داراي 5 مؤلفه است: يكپارچگي اجتماعي (احساس تعلق نسبت به جامعه؛ احساس داشتن مشتركاتي با جامعه خود)، پذيرش اجتماعي (درك فرد از خصوصيات و صفات افراد جامعه بهعنوان يك كليت و پذيرش اين كليت؛ ديد مثبت نسبت به افراد جامعه)، مشاركت اجتماعي (ارزشمند دانستن اجتماع خود؛ خود را عضو مهمي از جامعه دانستن؛ داشتن احساس توانايي ارائه چيزهاي ارزشمند به جامعه)، شكوفايي اجتماعي (داشتن اين احساس كه جامعه دائماً در حال تحول و پيشرفت است و پتانسيلهاي جامعه توسط شهروندان و نهادهاي اجتماعي به فعل تبديل ميشود) و دركپذيري اجتماع (توانايي فهم كيفيت، ساختار و طرز كار اجتماع؛ علاقهمندي به شناختن دنيا و اجتماع خود).
مدل سلامت، سلامت و بيماري را در نقطه پاياني يك پيوستار واحد نميداند بلكه معتقد است، سلامت و بيماري داراي دو پيوستار مجزا هستند و فرد بهطور همزمان ميتواند جايگاه متفاوتي بر هريك از اين دو پيوستار داشته باشد.
بنا به تعريف مدل سلامت، سلامت رواني كامل نشانگاني است كه تركيبي از حضور سطوح بالايي از نشانههاي بهزيستي هيجاني، روانشناختي و اجتماعي و در عين حال عدم ابتلا به بيماريهاي رواني را شامل ميشود. بنابراين بزرگسالاني كه به لحاظ رواني سالمند، علائم سرزندگي هيجاني (شادكامي و رضايتمندي بالا) را نشان ميدهند، از كاركرد روانشناختي و اجتماعي خوبي برخوردار بوده و نهايتاً در طول 12 ماه گذشته دچار بيماري رواني نشدهاند.
براساس اين مدل، اين امكان وجود دارد كه برخي از افراد سالم عليرغم عدم وجود بيماري رواني داراي سطوح پاييني از بهزيستي (هيجاني ـ روانشناختي ـ اجتماعي) باشند كه از آنها به عنوان افراد در حال پژمردگي (Languishing) ياد ميكند. در مقابل افراد در حال شكوفايي (Flourishing) ضمن نداشتن بيماري رواني، از سطوح بالايي از بهزيستي برخوردارند.
با توجه به مدل بيماري (در اينجا مقصود راهنماي تشخيصي و آماري اختلالات رواني، DSM است.) كه براي هر اختلال دستهاي از نشانهها را مطرح ميسازد، مدل سلامت نيز، دستهاي از نشانهها را براي تشخيص افراد در حال شكوفايي و يا در حال پژمردگي بيان ميكند. سلامت رواني از منظر مدل سلامت داراي 13 نشانه است كه 2 نشانه مرتبط با بهزيستي هيجاني (عواطف مثبت و رضايتمندي از زندگي)، 6 نشانه مرتبط با بهزيستي روانشناختي و 5 نشانه مرتبط با بهزيستي اجتماعي است. براي سنجش اين 13 نشانه مقياسي تحت عنوان مقياس بهزيستي شخصي (كيز، 2005) ساخته شده است. روش تشخيص سلامت رواني به وسيله اين مقياس، مشابه روش تشخيص افسردگي اساسي در DSM است.
در تشخيص افسردگي اساسي فرد بايد حداقل 5 نشانه از 9 نشانه را داشته باشد (در اين حالت حداقل يكي از نشانهها مربوط به دسته عاطفي است). به همين ترتيب براي اينكه فرد در حال پژمردگي تشخيص داده شود نيز بايد در يكي از دو مقياس بهزيستي هيجاني و 6 تا از 11 مقياس كنشوري مثبت (بهزيستي روانشناختي و اجتماعي) از سطوح پاييني برخوردار باشد. همچنين براي آنكه فرد در حال شكوفايي تشخيص داده شود، بايد سطوح بالايي را حداقل در يكي از 2 مقياس بهزيستي هيجاني و 6 تا از 11 مقياس كنشوري مثبت دارا باشد. ساير افراد كه نه در حال پژمردگي و نه در حال شكوفايي قرار دارند، از سلامت نسبي برخوردارند. بهطور خلاصه افرادي كه در حال شكوفايي يا پژمردگي هستند بايد به ترتيب، سطوح بالا و پايين را در حداقل 7 نشانه از 13 نشانه بهزيستي نشان دهند.
در پايان ذكر اين نكته ضروري است كه بدليل عدم وجود ملاكهاي مشخص براي تشخيص سطح و شدت نشانه (ملاك تشخيص يك نشانه افسردگي براساس DSM حضور آن به مدت حداقل 2 هفته به صورت دائم يا اكثر اوقات ميباشد)، در مدل سلامت از روش «دستهبندي سه گانه مقياس» بهعنوان ملاك مشخص در تشخيص استفاده ميشود. در اين روش نمرات افراد در زير مقياسهاي مختلف بدست ميآيد. سپس نمرات در هر زيرمقياس به سه بخش تقسيم ميشوند بهطوري كه 3/1 افراد داراي نمره بالا (سطح بالا)، 3/1 افراد داراي نمره متوسط (سطح متوسط) و 3/1 مابقي داراي نمره پايين (سطح پايين) در آن مقياس ميباشند.
با بكارگيري اين روش، شدت نشانه وابسته به نمره ساير افراد نمونه و تا حدي به صورت قراردادي است. بنابراين افراد هر جامعه با افراد همان جامعه سنجيده شده و مشكلات مرتبط با مباحث فرهنگي تأثير بسيار كمتري بر نتايج ميگذارد. هرچند از پيدايش مدل سلامت با اين ديدگاه خاص مدت زيادي نميگذرد، اما استفاده از آن با تأكيد خاصي كه بر افراد سالم و نيازهاي آنان دارد، بويژه در بحث پيشگيري اوليه در حال گسترش است. اميد است در كشور ما نيز با انجام پژوهشهاي گسترده در اين زمينه، بستر مناسب براي كاربرد اين مدل فراهم گردد.
..................
......................................
بزهكاري در نوجوانان و چالشهاي فراروي جامعه
بزهكاري پديده اجتماعي جهاني است كه معمولاً براي جرايم نوجوانان زير 18 سال به كار برده مي شود. گرچه، جوامع گوناگون برحسب وضعيت اقتصادي و اجتماعي خود با انواع متفاوتي از آن روبه رو هستند. در همه جوامع انساني اصطلاح بزهكار در مورد افرادي به كار برده مي شود كه اعمال خلاف قانون يا موازين مذهبي آن جامعه انجام مي دهند. با توجه به اين كه احكام در جامعه هاي گوناگون متفاوت است، فرد متخلف در يك جامعه، ممكن است در جامعه ديگر از تخلف مبري باشد.
در كشور ما بزهكاري به مجموعه كل جرايمي گفته مي شود كه در صورت ارتكاب، مجازات هايي از قبيل قصاص، ديات، حدود و تعزيزات را در پي دارد.
هر روز در كنار ما جرايم متعددي به وقوع مي پيوندد و با تورق روزنامه ها، در صفحه حوادث با انواع بزهكاري آشنا مي شويم: چاقوكشي، ضرب و جرح، دزدي، تجاوز و وقتي از خيابان عبور مي كنيم سازمان هايي نظير كانون اصلاح و تربيت، نيروي انتظامي، و دادگاه هايي را مي بينيم كه براي مجازات اين گونه افراد به وجود آمده اند. ولي تا حالا فكر كرده ايم چه عواملي در به وجود آوردن فرد بزهكار مؤثر است؟ پيچيدگي عوامل مؤثر در پديده بزهكاري سبب شده است كه هر گروه از محققان آن را از ديدگاهي خاص بررسي كنند. روان شناسان و روان پزشكان از ديدگاه روان شناختي، حقوق دانان از ديدگاه جرم شناسي و مسايل كيفري، پزشكان و زيست شناسان از نظر عوامل مؤثر زيستي و بالاخره جامعه شناسان از ديد آسيب شناسي اجتماعي.
انتشار اولين گزارش راجع به دادگاهي ويژه نوجوان در سال 1899 ، باعث شده بسياري از انديشمندان به مطالعه بزهكاري بپردازند و عوامل موثر آن را بشناسند و از ديدگاه هاي مختلف آن را بررسي كنند ولي هيچ نظريه واحدي نتوانسته تأثير متغيرهاي مستقل فردي و اجتماعي را بر فرد بزهكار تبيين كند. دو نظريه كه بيش از همه به آن ها توجه دارد يكي «نظريه كنترل اجتماعي» دوركيم است كه هيرشي آن را با مسئله بزهكاري تطبيق داده و ديگري نظريه «پيوندهاي افتراقي» است كه در اصل ساترلند و كرسي مطرح كرده اند.
به عقيده هيرشي، بزهكاري به عنوان مسئله اي اجتماعي بايد به همان گونه كه در اجتماع رخ مي دهد يعني در عرصه خانواده، محله، مدرسه، همالان و ساير ارگان ها يا مؤسسات اجتماعي كه نوجوان به نوعي در آنها عضويت دارد، بررسي شود. از ديد جامعه شناختي اين بررسي بايد به مجموعه اي از اصول و تعاريف متكي باشد. برخلاف ديگر نظريه هاي بزهكاري كه تأكيد فراوان براين موضوع دارند كه فرد بزهكار مي خواهد خود را تطبيق دهد ولي براساس فشارهاي اجتماعي و اضطرارهاي ساختاري براي رسيدن به موقعيت هاي اجتماعي ناچار مي شود به كارهاي خلاف و نامشروع دست بزند، هيرشي معتقد است كه بزهكاري وقتي اتفاق مي افتد كه قيود فرد نسبت به اجتماع ضعيف شود يا به كلي از بين برود. هيرشي در كتاب قيود اجتماعي نظريه كنترل اجتماعي يا قيود اجتماعي را مطرح كرده و آن را آزموده است ولي ابتدا تعريف واژه بزهكاري را آورده است او فرد بزهكار را شخصي مي داند كه از قيود اجتماعي آزاد است و در واقع به عقيده وي بزه وقتي اتفاق مي افتد كه فرد نسبت به قيد و بندهاي اجتماعي كم اعتنا يا اصلاً بي اعتنا باشد.به طور خلاصه برداشت دوركيم از مفهوم آنومي (غيرقانوني و بي هنجاري) بدين گونه است:1 - نوعي نابساماني فردي در نتيجه نبود قانون و دستورالعمل رفتار
2 -
وضعيت اجتماعي كه در آن قواعد رفتار اجتماعي با يكديگر در ستيز بوده و فرد براي انطباق با آنها دچار پريشاني است.3-
وضعيت اجتماعي كه در آن موارد محدودي قواعد اجتماعي وجود دارد.همان طور كه گفتيم هيرشي با استفاده از نظريه دوركيم، مسئله بزهكار را بيان مي كند.
هيرشي بزهكاري را بي اهميتي و بي اعتنايي به قيد و بندهاي اجتماعي مطرح كرده و اين قيود را در چهار مفهوم كلي خلاصه مي كند: 1- وابستگي: حساسيتي است كه شخص نسبت به عقايد ديگران درباره خود نشان مي دهد وابستگي در حقيقت نوعي قيد و بند اخلاقي است كه فرد را ملزم به رعايت معيارهاي اجتماعي مي كند. مانند وابستگي فرزندان به والدين، اقوام نزديك، دوستان.
2- تعهد: ميزان مخاطره اي است كه فرد در تخلف از رفتارهاي قرارداد اجتماعي مي كند. بدين معنا فردي كه خود را به قيود اجتماعي متعهد مي داند از قبول اين مخاطرات پرهيز مي كند. مانند تعهد به پيروي از دستورات مذهبي يا حفظ شئون خانوادگي ملي.
3- درگير بودن: ميزان مشغول بودن فرد به فعاليت هاي گوناگون است كه باعث مي شود براي كار خلاف وقت نداشته باشد، مثل درگير بودن در كار، ورزش، درس.
4- باورها: ميزان اعتباري است كه فرد براي معيارهاي قراردادي اجتماعي قايل است و باعث مي شود در حالي كه مي تواند طبق ميل خود از آنها تخلف كند، پاي بند به آنها باقي بماند، مانند باور به نيكوكاري، باور به حسن شهرت در بين خانواده و همالان، باور به محرمات.
هيرشي معتقد است كه افراد بزهكار قادر به ايجاد وابستگي معقول و منطقي با سايرين نيستند. از اين رو رابطه بين اعمال بزهكارانه و داشتن رفقاي بزهكار رابطه اي ظاهري است.
بر طبق نظريه هيرشي در حال حاضر سه ديدگاه اساسي بر جريان مطالعه جامعه شناسي كجرو تسلط دارد: - نظريه هاي انگيزشي: انحرافات اجتماعي را نتيجه شرايطي مي داند كه مانع بر آورده شدن خواست هاي مشروع افراد است.
- نظريه كنترل: براساس اين نظريه، افراد آزادانه دست به جرم و كجروي مي زنند.
- نظريه انحرافات اجتماعي: فرد كجرو از هنجارهايي پيروي مي كند كه جامعه بزرگتر و قوي تر آن را نمي پذيرد.
نظريه پيوند افتراقي: بنابراين نظريه، نزديكان و همسالاني كه بزهكار باشند تأثير زيادي بر تشكيل و تقويت نگرشي بزهكاري مي گذارد و فرد را به سوي بزهكاري سوق مي دهند. نظريه پيوند افتراقي محتواي اجتماعي بزهكاري را در نظر دارد و فرد بزهكار را در جايگاه اجتماعي او از حيث رابطه اش با خانواده، محله، رفقا و مصاحبان در نظر مي گيرد.
پيوستن به بزهكاران يا جدا شدن از غير بزهكاران (پيوند افتراقي) به فراگيري مطالبي مي انجامد كه موافق تخلف از قوانين است. مكرر و قالبي بودن مطالب تشويقي در باره بزهكاري و قانون شكني در قياس با فرا گرفته هاي ضد بزهكاري منجر به پذيرش بزهكاري مي شود. همچنين مي توان گفت كه روش هاي خنثي سازي فرد و بي اعتنا ساختن او نسبت به قوانين و معتقدات سنتي جوامع كه با شنيدن مطالبي بر ضد قوانين و مشاهده مكرر بزهكاري همراه است و نيز تحت تأثير توجيه بزهكاران در باره بزهكاري قرار گرفتن و پذيرفتن مطالبي چون «كارهايي كه مردم بزه مي دانند، به كسي آسيبي نمي رساند» و «نيروهاي انتظامي به همه بدگمان اند» راه را براي بزهكاري كساني كه با اين قبيل بزهكاران پيوند اجتماعي مي يابند، يعني فرزندان، اقوام و دوستان آنها يا كساني كه با آنها در يك ساختمان يا يك محله زندگي مي كنند، يا بر اثر كسب و كار و تحصيل با آنها تماس پيدا مي كنند، هموار مي كند.
هر دو نظريه نمي تواند تمام عوامل مؤثر در بزهكاري را بيان كند ولي تركيب دو نظريه كنترل اجتماعي و پيوند افتراقي همراه با اثرهاي متقابلي كه متغيرهاي مورد بررسي در هر يك از اين دو نظريه بر روي يكديگر دارند، نظريه جامعي را براي تبيين بزهكاري شكل مي دهد.
چنان كه ديديم، نظريه كنترل اجتماعي با تكيه بر نيروهاي دروني فرد و به اصطلاح با تمركز بر «حضور رواني» افراد صاحب نفوذ بر ذهن و نوجوان به تبيين و چگونگي جلوگيري از بزهكاري مي پردازد، اما از تأثير نيروهاي منفي محيط بيرون غافل مي ماند. در عوض نظريه پيوند افتراقي با توجه انحصاري به نيروهاي بيروني از تأثير حفاظتي نيروهاي دروني غفلت مي كنند.
منابع:1- مشكاني، محمدرضا، مشكاني، زهرا سادات (1381)؛ سنجش تأثير عوامل دروني و بيروني خانواده بر بزهكاري نوجوانان، مجله جامعه شناسي ايران، دوره چهارم، شماره 2
-
پيكا، ژرژ (1370 )، جرم شناسي، ترجمه دكتر علي حسين نجفي ابرند آبادي، تهران انتشارات دانشگاه شهيد بهشتي، چاپ اول.-
چلبي، مسعود، روز بهاني، توران (1380)؛ نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهكاري نوجوانان، پژوهشنامه دانشكده ادبيات و علوم انساني، شماره 29 دانشگاه شهيد بهشتي-
محسني، منوچهر (1380) جزوه جامعه شناسي انحرافات-
سروساني، صديق (1372) جامعه شناسي انحرافات، تهران، انتشارات دانشگاه تهرانپيشگيري از ناهنجاري هاي اجتماعي نه با شعار، كه با شناخت دقيق، برنامه ريزي و اقدامي اجتماعي ميسر است، براي برنامه ريزي و مراقبت از ناهنجاري هاي اجتماعي نخست بايد مسايل فردي را از مسايل اجتماعي بازشناخت، يكي از وجوه تمايز مسايل فردي نظير بيماري هاي جسمي، از ناهنجاري ها و مسايل اجتماعي در اين است كه، در مقوله نخست، علم پزشكي، رونق بيشتري يافته و هم بيمار خود درپي مداواي خويش مي باشد. و مهمتر اينكه به درستي به توصيه هاي پزشك نيز عمل مي كند. اما درباره مسايل اجتماعي، وضع به گونه اي ديگر. ناشي ازعملكرد نهادهاي اجتماعي، روابط اجتماعي و گروه هاي اجتماعي مي باشد و در نتيجه بسياري از مشكلات اجتماعي نظير، بزهكاري نوجوانان و مشكلات خانوادگي را، بيشتر از جنبه زيستي و روان شناختي مورد مطالعه و بررسي قرار مي دهند و برهمان اساس براي مشكلات اجتماعي نسخه فردي مي پيچند، در حالي كه براي پيشگيري از معضل بزهكاري نوجوانان، بايد در كاركرد نهادهاي اجتماعي بازنگري شود و با تدوين برنامه هاي تامين سلامت اجتماعي از اين معضل پيشگيري كنند.
تعريف بزه، بزهكار و بزهكاري
بزه عبارت است از اقدام به عملي كه برخلاف موازين، مقررات و قوانين و معيارهاي ارزشي و فرهنگي جامعه باشد. (فرجاد، ،1372 ص 69 .
بررسي هاي جرم شناسي نشان مي دهد كه هر معلولي علتي دارد و هيچ چيز به خودي خود به وجود نمي آيد. بنابراين هر جرمي هم داراي علت هاي سازنده اي است كه، برافراد جامعه اثر مي گذارد و آنان را به سوي ناسازگاري و ناهنجاري سوق مي دهد. پيامد اين سوق دادن ها: ارتكاب بزه است و كسي كه مرتكب بزه مي شود (بزهكار) ناميده مي شود. (ستوده و ميرزايي ، ،1381 ص 142.
بزهكاري مجموعه اي از جرم ها است كه در يك زمان و مكان معين به وقوع مي پيوندد. در واقع بزهكاري شناخت عامل هايي است كه، جرم ايجاد مي كند. يا به عبارت ديگر مطالعه اين پديده مورد بررسي قرار مي گيرد، در حقيقت كليه پديده هاي اقتصادي، فرهنگي، بهداشتي، سياسي، مذهبي، خانوادگي و مانند آنها را در جامعه شامل مي شود، (ستوده و ميرزايي ص 143 .
در ايران بزهكاري به كل جرم هايي گفته مي شود كه، در صورت ارتكاب، به موجب قوانين قصاص، ديات، حدود و تعزيرات داراي مجازات هستند. حداقل سن بزهكاري در جامعه هاي مختلف فرق مي كند: حداقل سن در آمريكا ،7 انگلستان ،10 يونان ،12 فرانسه و لهستان ،13 اتريش ، آلمان ، ايتاليا، بلژيك و يوگسلاوي 14 سال است . حداقل سن بزهكاري در زندان اصفهان 12 سال گزارش شده است. در كانون اصلاح و تربيت تهران و مشهد حداقل سن 10 سال بوده است . (كوراسوس، 1369 ص 605.
از نظر اجتماعي بزهكاري را به سه دسته تقسيم كرده اند:
بزهكاري درباره اشخاص عادي جامعه مانند ضرب و جرح، تجاوز به عنف، كشتن به عمد يا غيرعمد.
بزهكاري برضد دارايي و مالكيت ديگران مانند دزدي، جعل اسناد.
بزهكاري برضد نظم عمومي مانند فحشا و خريد و فروش موادمخدر.
بزهكاري را نبايد منحصر به طبقه خاصي دانست. شايد عده اي راه فرار از قانون را بدانند و با حيله و دسيسه از چنگ قانون فرار كنند و طبعا جزو آمار محسوب نشود. آنچه مسلم است بزهكاري در تمام طبقه ها وجود دارد ولي ميزان آن در طبقه هاي پايين اجتماع بيشتر است. (فرجاد، ،1372 ص 170 .
عامل هاي خانوادگي موثر در بزهكاري
تبعيض: بررسي هاي صورت گرفته نشان مي دهد كه، تبعيض در خانواده و توجه بيشتر والدين به برخي از فرزندان و توجه كمتر نسبت به برخي ديگر، سبب ايجاد عقده كمتري و احساس نفرت و بدبيني در كودك مي شود. به قول (ويتريج گروبرگ ولف) هم چشمي و رقابت موجود در خانواده تاثير مخرب فراواني در روحيه كودكان به جاي مي گذارد و موجب مي شود كودك خود را با برادران و خواهران ديگر مقايسه كند و براثر محبت بيشتر والدين در حق آنان احساس كمتري به او دست دهد.
خشونت: رفتار خشونت آميز خانواده پيامدهاي نامناسبي در تربيت كودكان برجاي خواهد گذاشت.
(رالف، اومجان) خانواده هاي پرخاشگر را علت اصلي انحراف و ناسازگاري كودكان و نوجوانان مي داند. به عقيده پاره اي از روانشناسان و كارشناسان آمريكايي، ريشه اصلي جنايت ها و خشونت ها در جامعه، اعمال خشونت و تنبيه هاي بدني است كه، والدين در مورد فرزندان اعمال مي دارند و اين باعث ايجاد عقده هاي رواني در آنان مي شود.
سن والدين: پدر و مادر خيلي مسن، فاقد واكنش ها و اعمال انعكاس ضروري هستند و نمي توانند وظيفه هايي را كه از نظر تربيت فرزندان برعهده دارند به خوبي به عمل آورند و آنان را براي يك زندگي سالم و پايبند به مقررات و ارزش هاي اجتماعي به بار آورند.
عقب ماندگي خانوادگي: خانواده هاي ايستا يا خانواده هايي كه مسير قهقرايي طي مي كنند، فرزندان خود را بدبين، غيراجتماعي و بالاخره عصيانگر به بار مي آورند. خانواده هايي كه با زمان پيش نمي روند. و انتظار دارند فرزند آنان نيز با راه و رسم قديمي و كهنه به زندگي ادامه دهند، موجبات ناسازگاري رواني فرزندان باجامعه را فراهم مي آورند، به قول (هابس) بسياري از كودكان پريشان حال و آشفته، از خانواده هايي هستند كه از زندگي اجتماعي مجزا و بيگانه اند. به نظر وي كودك و خانواده وي مي بايد فعالانه در امور اجتماعي سهيم باشند.
بي سوادي: اگر خانواده نسبت به چگونگي نيازمندي ها و استعداد و عواطف فرزندان شان ناآگاه باشند، لطمه بزرگ و خسارت جبران ناپذيري متوجه شخصيت و سلامت روان كودك مي سازد. مقصود از آگاه بودن والدين، فقط خواندن و نوشتن زبان مادري نيست، بلكه پايين بودن سطح فرهنگ و ناآگاهي به مسايل علمي، پرورشي است كه زمينه ساز ارتكاب جرم به شمار مي رود.
انحراف والدين: انحراف والدين يا يكي از اعضاي خانواده و روال اخلاقي آنان، ارتباط مستقيمي با انحراف كودكان و نوجوانان دارد، خانواده اي كه براثر اعتياد به الكل و يا موادمخدر به فساد كشانيده شود كه فقط نمي تواند كودكان سالمي پرورش دهد، بلكه، رفتار و ويژگي آنان الگويي مي شود، براي كشانده شدن فرزندان به سوي ناسازگاري ها و انحراف هاي گوناگون.
طلاق و كشمكش خانوادگي: گسستگي خانواده تاثيري مستقيم و قطعي در بروز رفتار ضداجتماعي در كودكان دارد. (بولبي) معتقد است جدايي كودك از والدين، به خصوص مادر، موجب ناتواني در برقراري رابطه عاطفي سالم و صحيح به هنگام بلوغ مي شود. دكتر (هوير) روان شناس معاصر و پزشك بيماري هاي رواني، پس از بررسي هاي آماري ده كشور اروپايي مدعي شده است كه 88 درصد اطفالي كه مرتكب گناه مي شوند از خانواده هاي گسسته هستند. اين دانشمند با تحقيق هاي خود نشان مي دهد نزديك به 80 الي 90 درصد از كودكان منحرف يا مجرم از خانواده هايي هستند كه وضعي مغشوش و نابسامان داشته اند و شيرازه زندگي آنان از هم گسيخته شده است. طلاق و گسيخته شدن خانواده، حتي بيش از نزاع موقتي ميان زن و شوهر، موجب ناراحتي اطفال و بزهكاري آنان مي شود و از علل استثنايي ارتكاب جرم به شمار مي رود. در كشور ما، طبق آمار كه پيش از سال 1353 تهيه شده ، بيش از 65 درصد كودكان كانون اصلاح و تربيت اطفالي بودند كه، با پدر و مادر خود اختلاف نظرها و تضادهاي فكري و ذهني داشته اند و اين اختلاف ها انگيزه عصيان آنان بوده است، آدلس معتقد است كه، نقص بدني، نازپروردگي كودكان و كودكان به خود رها شده، يعني كودكاني كه براثر جدايي پدر و مادر از يكديگر، يا براثر غفلت و بي اعتنايي نسبت به تربيت آنان از راهنمايي و تشويق محروم مانده اند، مفاهيم نادرستي از جهان مي يابند و در بزرگسالي دشمن اجتماع مي شوند، شيوه زندگي آنان سلطه پذيري به همراه نياز به انتقام جويي است.
ويژگي هاي نوجوانان بزهكار:
به طور كلي مي توانيم ويژگي هاي نوجوانان بزهكار را به گونه زير تقسيم بندي كنيم:
1 ، درصد بالايي از بزهكاران تمايل شديد خويش را به فعاليت هاي ماجراجويانه ابراز مي دارند.
2 ،معمولا افراد بي قرار و ناآرام و به دنبال هيجان مي گردند.
3 ، در صورتي كه پول در اختيار داشته باشند چندين بار در هفته به سينما مي روند.
4 ، تا ديروقت بيدار مي مانند.
5 ، دزدي هاي خويش را بيشتر در تاريكي شب مرتكب مي شوند.
6 ، كشيدن سيگار را خيلي زود آغاز مي كنند و غالبا از خانه و خانواده فراري اند.
7 ، شب را در كنار خيابان به صبح مي رسانند.
8 ، هر چند بزهكاران از لحاظ عاطفي كم ثبات تر از غير بزهكاران هستند ولي از نظر شخصيتي داراي انرژي زياد پرخاشگري، حادثه جويي و لجاجت بيشتري هستند.
روان شناسان معتقدند كه بزهكاران در مورد تنش هاي عاطفي و مشكلات خويش.
9 ، بيشتر با عمل و رفتار مقابله مي كنند تا درباره آنان بينديشند.
10 ، كمتر به اطاعت و تسليم در برابر بزرگسالان و به ويژه صاحبان قدرت تمايل دارند.
11 ، حالت دفاعي شديد دارند.
12 ، كمتر به ديگران وابسته اند.
13 ، به انگيزش هاي ديگران با سوظن و بدگماني مي نگرند.
14 ، بزهكاران قانون شكن ، بيشتر خودمدار هستند و ويژگي ها و گرايش هاي آنان از نقطه نظر سازگاري مطلوب در جامعه نامطلوب است.
15 ، در عين حال نيز كمتر احساس بي پناهي ، اضطراب و ترس از شكست در دل دارند.
در پايان براي شناسايي دقيق بزهكاري عنوان مي داريم كه بزهكاري به ارتكاب جرم هايي اطلاق مي شود: كه كمتر از سن معيني به وقوع پيوسته اند. تعيين ميزان اين سن به دست قانون است و برحسب جوامع مختلف متفاوت است.
آموزش نظم و انضباط به كودك
يكي از دغدغههاي مهم والدين، نظم و انضباط كودكان است. اين سؤال همواره براي مادرها و پدرها مطرح بوده است كه از چه زماني بايد نظم و انضباط را به كودكان خود ياد دهند و در اين راه از چه روشهايي ميتوانند استفاده كنند. در مقاله حاضر علاوه بر توضيحاتي درمورد مسائل مرتبط با نظم و انضباط، تكنيكها و روشهاي مختلف آموزش نظم و انضباط به كودكان نيز ارائه ميگردد.
- تولد تا 2 ماهگي
در ابتدا اين سؤال مطرح میشود كه از چه زماني بايد نظم و انضباط را به كودك آموزش داد؟ شايد بتوان گفت از زمان تولد بايد اقداماتي در جهت ايجاد رفتار درست و مناسب در كودك صورت گيرد. زماني كه مادر به گريه كودك خود پاسخ ميدهد، كودك ياد ميگيرد كه مادر در كنار اوست و با هر گرية وي مادر به او پاسخ خواهد داد، در نتيجه به مادر خود اعتماد پيدا ميكند. اين امر يعني پاسخ به صداي گريه كودكِ خود را تا حدود سن دو ماهگي ادامه دهيد.
- 2 تا 6 ماهگي
زماني كه كودك شما دوماهه شد، پاسخهاي خود را تغيير دهيد و او را تشويق كنيد تا الگويي صحيح و مناسب براي خود پيدا كند. براي رسيدن به اين اهداف، بگذاريد كودك خودش راهحلي براي خوابيدن پيدا كند. با داشتن برنامهاي منظم و منطقي ميتوانيد خوردن، خوابيدن و بازي كردن فرزندتان را به گونهاي تنظيم نماييد كه براي ديگر اعضاي خانواده مشكلي به وجود نياورد. همة اين عوامل در كنار هم زمينهساز رفتار مقبول كودك در آينده خواهد شد.
- 6 تا 16 ماهگي
زماني كه كودك شروع به خزيدن ميكند (بين 6 تا 9 ماهگي) و زماني كه راه رفتن را ياد ميگيرد (9 تا 16 ماهگي)، مهمترين موضوع، ايمني و امنيت كودك است. بهترين كاري كه در اين مقطع سني براي كودك ميتوانيد انجام دهيد اين است كه درحاليكه دسترسي او را به برخي از وسايل و ابزار محدود كردهايد، او را آزاد بگذاريد تا با بعضي از وسايل ديگر بازي كند. مثلاً ميتوانيد اشياء سنگين موجود در اتاق مثل گلدان و... را برداريد و وسايل پلاستيكي و سبك را در اختيار او قرار دهيد. اين امر باعث ميشود تا كودك شما به شكلي ايمن و بيخطر، نياز به جستجو و كنجكاوي خود را برآورده سازد. در اين مقطع سني، هميشه بايد بر كودك خود نظارت داشته باشيد. اگر كودك شما به سمت شيء خطرناكي مانند بخاري حركت كرد، خيلي آرام بلندش كنيد و مثلاً به او بگوييد «نه، داغ است» و در عوض به او اسباب بازي بدهيد تا بتواند با آن بازي كند. ممكن است كودك شما بار اول منظور شما را نفهمد و فقط بخندد، اما مطمئن باشيد كه بعد از چند هفته، موضوع را ياد خواهد گرفت.
- 18ماهگي
موضوع نظم و انضباط كودك در سن 18 ماهگي پيچيدهتر و سختتر ميشود. در اين سن كودك ميخواهد ميزان قدرت و نفوذ خود را بر والدين دريابد، بنابراين حد و اندازه قدرت خود را بارها و بارها امتحان ميكند. نقش مهم والدين در اين مقطع حساس اين است كه حدود خاصي را براي كودك خود تعيين، و اين حدود را همواره رعايت كنند. اگر والدين گاهي به فرزند خود قدرت عمل زيادي دهند و گاهي او را بسيار محدود كنند، نه تنها نياز كودك به قدرت را برطرف نساختهاند، بلكه او را گيج و سردرگم ميكنند.
- انضباط و تنبيه
بسياري از والدين بر اين باورند كه انضباط و تنبيه دو امر يكسان هستند. درصورتي كه بايد گفت اين دو موضوع كاملاً با يكديگر متفاوتند. انضباط يك سيستم كلي آموزشي است كه بر پايه روابط خوب، پاداش و تعليم كودك در جهت كنترل رفتار خود صورت ميگيرد، درحاليكه تنبيه پيامد منفي و نامطلوب انجام دادن يا انجام ندادن بعضي چيزهاست. بنابراين تنبيه را بايد به عنوان بخش بسيار كوچكي از انضباط در نظر گرفت نه برابر با آن.
تعليم انضباط به كودك بايد هميشگي باشد و نه فقط زماني كه او كار بدي انجام ميدهد. كودكان زماني رفتار خود را تغيير ميدهند كه احساس ارزشمندي كنند و بدانند به خاطر كارشان شرمنده نميشوند. زماني كه كودك نسبت به خودش احساس مثبتي داشته باشد و والدين را حامي خود بداند، بيشتر به حرف آنها گوش داده و بيشتر ياد ميگيرد. هنگامي كه از كودك شما عملي نامناسب سر ميزند، دليل رفتارش را بپرسيد اما به ياد داشته باشيد كه پس از توضيحات كودك، رفتار مناسب را به او يادآور شويد. به اين نكته نيز توجه داشته باشيد كه كودكان بسياري از رفتارها را از طريق مشاهده روابط والدين با يكديگر و ديگران ياد ميگيرند، بنابراين اگر كودك رفتار شما با ديگران را رفتاري صحيح و مثبت ارزيابي كند، آن را ياد خواهد گرفت.
- تضاد
موضوع مهم ديگري كه بسياري از والدين آن را به نحوي مطرح ميكنند، اين است كه ميگويند «رفتار كودك ما صحيح و درست است، اما باز در مواقعي با هم دچار مشكل ميشويم. آيا ما كودك خود را درست تربيت نكردهايم يا كودك ما درست تعليم نديده است؟» پاسخي كه ميتوان به اين سوال داد اين است كه هيچكدام از دو طرف مقصر نيستند. درواقع وجود مشكل بين كودك و والدين ناشي از ماهيت كودكي است و هر كودكي اينگونه عمل ميكند. كودكان در حد توان خود ياد ميگيرند و والدين نيز بايد محدوديتهاي آنان را درك كنند.
نكاتي درمورد تعليم انضباط به كودكان برخي از والدين گاهي به اين نتيجه ميرسند كه اصلاح رفتار كودكشان عملاً غيرممكن است. در ادامه اين بحث روشهايي جهت تسهيل اصلاح رفتار كودك و كاهش تضاد بين كودك و والدين ارائه ميگردد:
1- نسبت به تواناييها و محدوديتهاي كودك خود آگاه باشيد: كودكان متفاوت با هم رشد ميكنند و تواناييها و ضعفهاي متفاوتي دارند. زماني كه كودك بدرفتاري ميكند و شما از او ميخواهيد كه رفتاري ديگر انجام دهد، شايد واقعاً رفتار موردنظر از حد توان او خارج باشد.
2- قبل از حرف زدن، خوب فكر كنيد: زماني كه براي كودك خود قانون و قاعدهاي را تعيين ميكنيد، بايد حتماً به آن پايبند باشيد. پس قبل از بيان هر قانوني، از قابلاجرا بودن آن اطمينان حاصل كنيد.
3- به ياد داشته باشيد كه كودك شما كاري را انجام ميدهد كه نتيجهاي در پي داشته باشد: وقتي كودك شما در مغازهاي داد و بيداد راه مياندازد و شما با دادن كلوچه او را آرام ميكنيد، دفعه بعد نيز همين كار را خواهد كرد. بنابراين هميشه از تقويت رفتارهاي غلط كودك خود پرهيز كنيد. در چنين مواقعي حتي به او توجه نيز نكنيد، در غير اينصورت، موجب تقويت رفتار او ميشويد.
4- قوانين و قواعد انضباطي ثابت و پايداري داشته باشيد: سعي كنيد قواعد، اهداف و قوانين خود را طوري تعيين كنيد كه تقريباً ثابت و پايدار باشند. قواعد و قوانيني كه هر روز تغيير ميكند، نه تنها به نظم كودك كمك نميكند، بلكه او را گيج و درمانده ميكند.
5- به احساسات كودك خود توجه كنيد: اگر قادر باشيد دليل بدرفتاري كودك خود و احساس او را درك كنيد، يك گام به حل مشكلِ بدرفتاري كودك خود نزديكتر ميشويد؛ كودك شما نيز تشخيص ميدهد كه شما او را ميفهميد.
6- به اشتباهات به عنوان فرصتهايي جديد براي يادگيري نگاه كنيد: اگر بار اول نتوانستيد با موقعيتي كنار آييد، نااميد نشويد و دنبال راهحلهاي جديد باشيد و بار بعد آنها را امتحان كنيد. اگر در مواجهه با موقعيت يا مشكلي عصباني شديد چند لحظه صبر كنيد تا آرام شويد، سپس براي كودك خود توضيح دهيد كه در آينده تصميم داريد بهگونهاي متفاوت، با مشكل كنار بياييد.
نكاتي درمورد جلوگيري از ايجاد مشكل اولين نكته مهم اين است كه در تربيت كودك خود تا آنجا كه ميتوانيد از زور و قدرت استفاده نكنيد. در عوض كودك خود را به نحوي به سمت موضوعاتي كه از نظر شما مهم هستند، سوق دهيد. نكات زير ميتواند در اين راه به شما كمك كند:
· تا جايي كه امكان دارد به كودك خود حق انتخاب دهيد: با ارائه گزينههايي جهت انتخاب – درحاليكه محدوديتهاي خود درمورد كودك را حفظ كردهايد – به او اجازه ميدهيد تا حدي مستقل باشد. مثلاً ميتوانيد به كودك خود بگوييد: «دوست داري اسباببازيها را خودت بياوري يا من هم كمكت كنم؟»
· رفتارهاي خوب را تبديل به بازي كنيد: اگر كارهايي را كه كودك بايد انجام دهد به صورت سرگرمي درآوريد، او آنها را با اشتياق بيشتري انجام خواهد داد. مثلاً ميتوانيد به كودك خود بگوييد «بيا مسابقه بديم، ببينيم كي زودتر ميتونه لباساشو مرتب كنه»
· از قبل برنامهريزي كنيد: اگر ميدانيد كه هميشه شرايطي مانند رفتن به فروشگاه باعث بروز مشكل ميشود، قبل از رفتن به آنجا درمورد رفتار مناسب و مقبول به كودك خود توضيح دهيد و عواقب بدرفتاري او را متذكر شويد. زماني به مهماني، فروشگاه و.... برويد كه كودك شما به اندازه كافي استراحت كرده و غذاي خود را نيز خورده باشد. اگر احساس كرديد كودكتان كسل است با يك داستان يا اسباببازي او را سرگرم كنيد.
· به رفتارهاي خوب پاداش دهيد: وقتي كودك، كاري را درست و مطابق با قوانين شما انجام ميدهد، او را تشويق كنيد و به او پاداش دهيد. حتماً نبايد پاداش شما، اسباب بازي، شكلات و.... باشد، بلكه ميتوانيد با «آفرين گفتن» و نوازش نيز او را تشويق كنيد.
روشهاي آموزش انضباط زماني كه كودك بدرفتاري ميكند، ميتوانيد متناسب با شرايط موجود، يكي از تكنيكهاي زير را بهكار ببريد. اين تكنيكها، نه تنها كودك را تشويق به همكاري ميكنند، بلكه به او ياد ميدهند كه در آينده چگونه رفتار كند.
1) پيامدهاي طبيعي رفتار
زماني كه كودك كاري انجام ميدهد و عواقب و پيامدهاي طبيعي رفتار خود را ميبيند، در واقع به نحوي نتيجه انتخاب خود را تجربه ميكند. مثلا اگر فرزندتان شير خود را به زمين بريزد يا اسباب بازي خود را بشكند، ديگر شيري براي خوردن يا اسباب بازي براي بازي كردن نخواهد داشت؛ در نتيجه، كودك ياد ميگيرد كه ديگر شير را به زمين نريزد و با اسباب بازي با احتياط بازي كند.
با استفاده از اين روش، كودك بهترين و بيشترين ميزان يادگيري را خواهد داشت، چرا كه اولاً رفتار صحيح را از تجربه خودش فرا ميگيرد و ثانياً شما را مقصر نميداند.
2) پيامدهاي منطقي
با وجود اين كه پيامدهاي طبيعي بسيار خوب نتيجه ميدهند، هميشه مناسب و كارآمد نيستند. مثلا اگر كودك شما اسباببازيهاي خود را جمع نكند، پيامدي منفي براي او ندارد. با وجود اينكه تمام اسباببازيها پخش و پلا هستند، مسلماً كودك به اندازه شما به اين موضوع توجه نخواهد كرد. در چنين شرايطي، بايد پيامدي متناسب با رفتار كودك به وجود آورد. براي مثال ميتوانيد به كودك خود بگوييد اگر اسباببازيهاي خود را جمع نكند، آنها را دور خواهيد انداخت (كودك بايد حداقل به مدت يك روز با آنها بازي نكند).
وقتي از اين تكنيك استفاده ميكنيد، بايد به آنچه كه ميگوييد آگاه باشيد و بلافاصله به آن عمل كنيد. كودك بايد جديت شما را در عملي كردن گفتههايتان ببيند. درغير اين صورت، اين تكنيك نه تنها مؤثر نيست، بلكه به مرور زمان تأثير خود را از دست خواهد داد. به ياد داشته باشيد كه با كودك خود با داد و فرياد حرف نزنيد، بلكه خيلي آرام و رو در رو صحبت كنيد.
3) گرفتن امتيازات كودك
گاهي اوقات ممكن است به قدري عصباني باشيد كه نتوانيد پيامد منطقي مناسبي براي رفتار كودك خود پيدا كنيد. در اين مواقع معمولاً والدين به كودك ميگويند اگر همكاري نكند او را از چيزي كه دوست دارد (مثل تماشاي تلويزيون و...) محروم خواهند كرد. در اجراي اين تكنيك بايد به چند نكته توجه كرد:
الف) هرگز كودك را از چيزي كه واقعاً به آن نياز دارد (مانند غذا) محروم نكنيد.
ب) چيزهايي را انتخاب كنيد كه كودك واقعاً به آنها علاقه داشته باشد.
ج) مطمئن شويد كه ميتوانيد به آنچه گفتهايد، عمل كنيد.
4) محروم كردن (قرنطينه تربيتي)
در اين روش كودك براي مدت زماني معين در مكاني كه فاقد هر گونه تقويت (يعني آنچه كودك دوست دارد) است، قرار داده ميشود. محروم كردن بايد زماني به كار گرفته شود كه روشهاي ديگر جوابگو نباشد. اين روش هنگامي تأثير بيشتري دارد كه رفتار براي شما كاملاً مشخص باشد و بدانيد كي اتفاق ميافتد. محروم كردن در مورد رفتارهايي كه قصد متوقف كردن آنها را داريد نيز مؤثر است. اين روش را ميتوانيد از يك سالگي به بعد اجرا كنيد. براي اين كار، مراحل زير را انجام دهيد:
الف) مكاني مناسب براي محرومسازي مشخص نمائيد. اين مكان بايد حتماً جايي كسل كننده، ناراحت كننده و بدون سرگرمي باشد. از حمام يا اتاق خواب استفاده نكنيد. حمام براي كودك خطرناك است و اتاق خواب نيز ميتواند مكاني براي بازي و سرگرمي باشد. ميتوانيد از يك صندلي براي اين كار استفاده كنيد. رفتارهايي را كه بايد با محرومسازي تنبيه شوند، مشخص كنيد و به كودك خود توضيح دهيد تا او بداند براي چه تنبيه ميشود.
ب) اگر در طول زمان محرومسازي، كودك كار ديگري انجام ميدهد يا محل خود را ترك ميكند، بار اول فقط به او تذكر دهيد. اگر باز هم اين امر اتفاق افتاد، فوراً كودك را به مكان محرومسازي بفرستيد و به صورت خيلي كوتاه و مختصر كار اشتباهش را به او گوشزد كنيد. بر اساس يك قاعده كلي، به ميزان هر سال از سن كودك، يك دقيقه محرومسازي بايد اعمال شود. مثلا اگر كودك شما 4 سال دارد بايد مدت ماندن او در قرنطينه، 4 دقيقه طول بكشد . اما در برخي مواقع حتي 15 ثانيه ماندن در قرنطينه نيز مفيد وكافي بوده است.
اگر كودك خودش به اين مكان نميرود، او را بغل كنيد و به آنجا ببريد. اگر كودك در آنجا نماند، پشت سر او بايستيد و با گرفتن شانههايش (به آراميو بدون خشم و عصبانيت) به او بگوييد «تو بايد تنبيه شوي و در اينجا بماني». فقط همين جمله را به او بگوييد و غير از آن هيچ توضيح ديگري ندهيد.
ج) وقتي كودك شما توانست آرام و بيصدا در آن محل بماند، تايمر يا ساعتي را در مقابل او قرار دهيد تا كودك از اتمام مدت محرومسازي آگاه شود. اگر كودك كار خطايي كرد، مدت زمان محرومسازي را تكرار نمائيد. مثلاً اگر مدت زمان محرومسازي 3دقيقه باشد و كودك قبل از اتمام اين مدت كار خطايي انجام دهد، بايد مجدداً 3دقيقه محرومسازي را تحمل نمايد. تا زماني كه كودك اعتراضات خود را متوقف نكرده است، مدت زمان مقرر را شروع نكنيد.
د) پس از پايان مدت محرومسازي، كودك خود را در آغوش بگيريد. اگر ميخواهيد دليل محروم شدنش را به او بگوييد، چند دقيقه صبر كنيد و سپس آن را توضيح دهيد.
|
اختلال روانی
مفهوم اختلال روانی مثل بسیاری از مفاهیم در طب و علوم دیگر فاقد تعریف عملی ثابتی که پوشاننده همه موفقیتها باشد بوده است. قابل قبولترین تعریف اختلالهای روانی را به صورت زیر توصیف می کند؛ هر یک از اختلالات روانی به صورت یک سندرم یا الگوی رفتاری یا روانشناختی مهم بالینی تصور شده است که در یک فرد روی میدهد و با ناراحتی (یک علامت دردناک) یا ناتوانی (تخریب در یک یا چند زمینه مهم عملکرد) یا با افزایش قابل ملاحظه خطر مرگ ، درد ، ناراحتی و ناتوانی یا فقدان مهم آزادی ، همراه است. |
از آنجا که اختلال روانی غالبا غیر عادی ، عجیب یا آزار دهنده است، نگاهها را به خود جلب میکند. واکنشهای متفاوتی در مقابل بروز آن ممکن است دیده شود. این واکنش میتواند به صورت خشم ، تنفر و اکراه ، ترس و سردرگمی همراه باشد. تمایل به درمان خواه وجود داشته باشد یا نداشته باشد بعد آزار دهندگی این اختلالات برای خود فرد و یا اطرفیان او وجود دارد. برخی از اختلالات به راحتی در زندگی شغلی و اجتماعی خود تاثیر گذاشته و عمدتا عملکرد او را مختل میسازند.
آدمی همواره در مورد سلامت جسم ، روابط اجتماعی و جایگاه خود در این عالم نگران بوده است و در این زمینهها سوالات بسیاری مطرح کرده و پیرامون آنها نظریاتی ابراز داشته است. بعضی از این نظریات تقریبا جهان شمول به نظر میرسند و در بسیاری از مناطق دنیا و اکثر دورههای تاریخی دیده میشوند. طبق نظریههایی کهن که امروزه هم به چشم میخورد، اختلال روانی نتیجه عملکرد نیروهای ماوراء طبیعی و جادوئی مثل ارواح شرور و شیطان است. در جوامعی که این نظریه را باور داشتند، درمان به صورت جن گیری انجام میشد.
در تاریخ اختلالات روانی این عقیده نیز رواج داشته که آنها را ناشی اختلال کارکرد بدن میدانستند. در یونان باستان به درمان این اختلالات در معبد الهه سلامت میپرداختند. بقراط اهمیت مغز را در تبیین این اختلالات دریافت و درمان مبتنی بر استراحت ، استحمام و رژیم غذایی را توسعه بخشید. حرکت به سوی توجیهات منطقی در تبین رفتار را سقراط ، افلاطون و ارسطو تقویت کردند.
افلاطون رفتار پریشان را برخاسته از تعارضات درونی بین هیجان و عقل به شمار میآورد. برخورد به مبتلایان به این اختلالات خط سیری از برخورد غیر انسانی تا برخوردهای انسانیتر را شامل میشود. جنبش معطوف به درمان انسانیتر با این بیماران با کارهای فیلیپ پنیل آغاز شد. بتدریج تغییرات اصلاحیتر بیشتری آغاز و ادامه یافت و تحقیقات علمی در سبب شناسی ، طبقه بندی و درمان اختلالات انجام گرفت.
DSM IV راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی ، این اختلالات به شرح زیر طبقه بندی میکند:
در بررسی علل مربوط به بروز اختلالات روانی از دیدگاههای مختلف به این مساله پرداخته شده است.
این دیگاه آشفتگیهای بدنی را علت اختلال روانی میداند. بینظمی در ژنها ممکن است سبب ساز بعضی رفتارهای غیر انطباقی باشد. دیگر تعیین کننده زیست شناختی رفتار ، مغز و دستگاه عصبی است. آشفتگی در بخشهای معینی از مغز میتواند اختلالات روانی را موجب شود. دستگاه غدد و عملکرد آنها نیز میتواند در بروز این دسته از اختلالات سهیم باشد.
این دیدگاه که افکار و هیجانات را علل مهم رفتار میدانند، در سبب شناسی اختلالات روانی به شناسایی افکار و هیجانات ناآشکار که مسبب اساسی اختلالات هستند، تاکید میکند. از این دیدگاه پنج سال اول زندگی از لحاظ رشد سالم شخصیت یا بروز اختلالات حائز اهمیت است.
این دیدگاه که بر اهمیت یادگیری تاکید دارد معتقد است اختلالات روانی با پیوندهای یادگیری قابل توضیح هستند. در این دیدگاه سرمشق گیری ، تقویت کنندههای مثبت و منفی و شرطی سازیها در بروز رفتارهای غیر عادی مورد استفاده قرار میگیرند.
تمرکز دیدگاه شناختی بر شناخت فرد از محیط پیرامون خود متکی است. از این دیدگاه ناتوانی فرد در تشکیل شناختها و طرحوارههای مناسب از ارتباط خود با محیط مشکلاتی را برای او بوجود میآورد. از دیگر دیدگاههای رایج دیدگاههای انسان گرایی ، هستی گرایی و دیدگاه اجتماعی است. درمان این دسته از اختلالات به دو شیوه کلی دارو درمانی و روان درمانی تقسیم بندی میشود. دارو درمانی توسط روانپزشک و روان درمانی توسط روانشناس صورت میگیرد. دیدگاه روان شناس در سبب شناسی اختلالات روانی رویکرد درمانی او را تعیین خواهد کرد. با اینحال امروزه بندرت یک روان شناس خود را مقید به یک دیدگاه خاص میکند و معمولا از ترکیبی از این دیدگاهها کاربرد دارند.
حداقل 70 درصد کسانی که اقدام به خودکشی میکنند، قبل از اقدام ، به گونهای قصد خودشان را نشان میدهند. آگاهی از این نشانهها و حاد بودن مشکلات فرد می تواند در پیشگیری از چنین تراژدیهایی کمککننده باشد. اگر شما فردی را میشناسید که در برقراری یک ارتباط هدفمند و یا رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده درموقعیت پراسترسی قرار دارد و یا حتی به دلیل شکست در امتحان دچار مشکل میباشد، لازم است درصدد یافتن سایر علائم بحران برآیید.
بسیاری از افراد غالبا با ابراز جملاتی همچون ، دلم میخواهد خودم را بکشم ، یا ، نمیدانم چه مدت دیگر میتوانم این فشارها و مشکلات را تحمل کنم ،یا اینکه ، من قرصهایم را برای روزی نگهداشتهام که کارها واقعا بدتر گردد ، یا ، اخیرا طوری رانندگی میکنم گوئی واقعا برایم اهمیت ندارد چه اتفاقی برایم پیش بیاید. دیگران را مستقیما از برنامه خود کشی خود مطلع میگردانند. بطور کلی وجود احساس افسردگی ، ابراز درماندگی ، تنهایی و ناامیدی شدید ، میتواند بیانگر افکار منجر به خودکشی در فرد باشد. گوش دادن به صحبتهای فرد که نشانه درخواست کمک از طرف اوست، حائز اهمیت بسیاری است. چرا که معمولا این گونه صحبتها تلاش ناامیدانه فرد جهت برقراری ارتباط ، دریافت کمک و درک مشکلاتش توسط دیگران میباشد.
بیشتر اوقات دررفتار بیرونی افرادی که به فکر خودکشی میافتند تغییراتی دیده میشود آنها ممکن است با بخشیدن اموال قیمتی خود و مرتب کردن کارهایشان خود را برای مرگ آماده کنند. آنها همچنین ممکن است از اطرافیان خود کنارهگیری نموده الگوی خواب و خوراک خود را تغییر دهند و یا علاقهشان را نسبت به فعالیتها یا ارتباطات گذشتهاشان از دست بدهند. چنین تغییرات ناگهانی و شدید میتواند به عنوان زنگ خطر تلقی گردد. چرا که با این تغییرات فرد خود را درموقعیتی میبیند که بزودی مشکلاتش تمام خواهد شد و به آرامش دست خواهد یافت .
باور غلط: فرد باید دیوانه باشد که حتی فکر خودکشی به سرش بزند.
حقیقت: بیشتر مردم گاهگاهی درطول زندگی خود در مورد خودکشی فکر کردهاند. بسیاری از افرادی که خودکشی میکنند و یا اقدام به خود کشی کرده اند، در زندگی خود افراد عاقلی بودهاند.
باور غلط: افرادی که یک بار اقدام به خودکشی میکنند دیگر سراغ آن نمیروند.
حقیقت: اغلب مواقع عکس قضیه درست است . کسانی که اقدامهای قبلی خودکشی داشتهاند، بیشتر در معرض خطر خودکشی قرار دارند. برای بعضی از این افراد ، خودکشی دردفعات دوم و سوم آسانتر میباشد.
باور غلط: کسانی که قصد جدی خودکشی دارند هیچ کاری را نمیتوان برای آنها انجام داد.
حقیقت: بیشتر بحرانها ی منجر به خودکشی ،محدود به زمان بوده و براساس افکار مبهم صورت گرفتهاند. کسانی که اقدام به خودکشی میکنند به نحوی قصد فرار از مشکلات را دارند .درحالی که آنها میباید مستقیما با مشکلات برخورد نموده تا بتوانند راه حلهای دیگری را بیابند .راه حلهایی که با کمک افراد علاقمند به آنها درطول بحران مطرح شده و با حمایت آنها این افراد قادر خواهند بود دقیق تر راجع به مسائل فکر کنند.
باور غلط: صحبت راجع به خودکشی می تواند ایده خودکشی را در فرد بوجود آورد.
حقیقت: بحران و آشفتگیهای هیجانی ناشی از آن ، فکر راجع به خود کشی را در ذهن فرد مستعد ایجاد نموده است. علاقمندی وصحبت مستقیم راجع به خودکشی ، این اجازه را به فرد میدهد فشار یا ناراحتی صحبت دربارة مشکلات خود را تجربه نماید که این امر میتواند منجر به کاهش اضطراب در وی گردد. این گونه صحبتها همچنین باعث میشود فردی که قصد خودکشی دارد کمتر احساس تنهایی یا انزوا داشته و احتمالا برای وی تسکین دهنده نیز باشد.
اغلب خودکشیها را میتوان با اقدامهای بجا و مناسب در مورد افراد در معرض بحران پیشگیری نمود. اگر فردی راکه قصد خودکشی دارد میشناسید، لازم است اقدامات زیر را انجام دهید:
بحران منجر به خودکشی موقتی است. غیر قابل تحملترین دردها و ناراحتیها نیز میتوانند تحمل گردند. کمک همیشه در دسترس شماست. افراد باهوشی بودهاند که در موقعیت بحران ، انتظار بیش از حدی از خود داشته و موقتا دچار آشفتگی و پریشانی احوال شدهاند.
علم روانشناسی
مقدمه
روانشناسی بالینی شاخهای از علم روانشناسی است که به بحث در زمینه اختلالات روانی و تشخیص آنها و درمان میپردازد. از عمر روانشناسی به شکل علمی و منظم فقط حدود یک قرن میگذرد. ولی رشد آن در چند سال اخیر اعجاب آور بوده است. این رشته هم مانند علوم دیگر فرمان با ازدیاد روزافزون دانش رشتههای تخصصی بوجود آمد و امروزه در امریکا حدود 30 - 20 بخش دارد و هر بخش علاقه و مهارت خاصی را عرضه میکند. ولی در 20 سال اخیر هیچ یک از رشتههای روان شناسی به اندازه روانشناسی بالینی پیشرفت نکرده است و تعداد افرادی که در این بخش تحقیق میکنند از رشتههای دیگر روانشناسی به مراتب بیشترند.
روانشناسی بالینی در گذشته
تکامل روانشناسی بالینی به سبب تاثیر عوامل متعدد صورت گرفت که بعضی از آنها خارج از حیطه روانشناسی بود. برای مثال پیشرفتهای حاصله در بیولوژی ، فلسفه ، سیاست و امثال آن نیز در تشکیل تاریخچه روانشناسی درمانی موثر بوده است. از عمر روانشناسی بالینی به عنوان یک رشته تخصصی و مستقل حدود 90 سال میگذرد تاریخ آن با تکامل روانشناسی مرضی آمیخته است و گذشته آن به زمان انسان اولیه میرسد. بشر اولیه امراض روانی پدیدهای ماورءالطبیعه میدانست.
روشهای درمان اینگونه بیماران که تصور میشد دچار جن زدگی و ارواح خبیثه شده باشند عبارت بود از سوراخ کردن جمجمه به منظور آزاد کردن روح پلید و به زنجیر بستن، تنبیه جسمی و سوزاندن و انواع شکنجههای دیگر. در اواخر قرن هجده در فرانسه پزشکی به نام فیلیپ پنیل رئیس بزرگترین بیمارستان روانی فرانسه شد. او با اصلاحات نوع دوستانه به درمان روانی کمک کرد. در قرن نوزدهم مسمزیسم بوجود آمد. مسمز فردی بود که با استفاده از هیپنوتیزم به درمان بیماران روانی پرداخت.
عوامل موثر در پیدایش روانشناسی بالینی
پیدایش و تکامل روانشناسی بالینی پیشرفت در ماهیت هوش و اندازه گیری آن ، تفاوتهای فردی ، روان شناسی کودک نیز نقش داشتهاند. حد فاصل میان روانشناسی بالینی و روانشناسی کودک از بعضی جهات بسیار نامشخص است. زیرا روان شناسی بالینی در اصل به سبب علاقه به مسائل کودکان عقب افتاده بوجود آمد. پیدایش ابزارها و آزمونهای روانی نیز در تکامل روان شناسی بالینی نقش اساسی داشتهاند.
روان شناسی بالینی در ایران
در جریان تاریخ نود ساله روان شناسی بالینی در دنیا ، ایران تاریخچه سی سالهای دارد. اولین درس در این رشته از روان شناسی در سال 1344 شمسی در گروه روانشناسی دانشگاه تهران تدریس شد و اولین کتاب در این زمینه به نام روان شناسی بالینی تالیف سعید شاملو در سال 1345 شمسی از طرف دانشگاه تهران منتشر شد. نخستین کلینیک روان شناسی در سال 1346 و در دانشگاه تهان تحت عنوان مرکز مشاوره و راهنمایی ایجاد شد.
در این مرکز برای اولین بار کار سیستمی مرکب از یک روان شناس بالینی که سرپرست مرکز نیز بود، یک روانپزشک و یک مددکار اجتماعی به بررسی مسائل روانی دانشجویان پرداختند و با همکاری هم در تشخیص و درمان نابهنجاریهای رفتاری آنها اهتمام ورزیدند. رشته روان شناسی بالینی عمدتا در اوئل دهه سال 1350شمسی زمانی رسمیت یافت که در گروه روانپزشکی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران واقع در بیمارستان روزبه برنامهای به نام فوق لیسانس روان شناسی بالینی ایجاد شد.
ویژگیهای روان شناسی بالینی
وظایف روان شناسی بالینی متنوع و مختلف است و به موسسهای که روان شناسی در آن کار میکند و همچنین به نوع تحصیلات و تعلیمات عملی که داشته است بستگی دارد. برای مثال وظایف روان شناسی بالینی در بیمارستان روانی ممکن است منحصر به تشخیص بیماری از طریق تست باشد یا به روان درمانی بپردازد یا مشغول تحقیقات شود و یا تعلیم عده ای را به عهده بگیرد. روان شناس بالینی ممکن است در مدارس ، مراکز مشاوره کودکان ، زندانها ، بیمارستانها ، دانشگاهها ، پرورشگاهها ، کودکستانها ، وزارت کار ، کارخانهها و انواع دیگر موسسات انجام وظیفه کند.
انواع روان شناسی بالینی
چهار نوع روان شناسی بالینی وجود دارد: دستهای که برای درمان بیماری با روانپزشکان و روانکاوان اشتراک مساعی میکنند و بیشتر به کشف ماهیت بیماری و طرز معالجه یک فرد خاص توجه میکنند. دسته بعد روان شناسانی که وقت خود را بطور عمده صرف اندازه گیری خصوصیات افراد بوسیله تستهای روان شناسی میکنند. دسته دیگر فعالیتهای دسته اول و دوم را بطور مساوی انجام میدهند یعنی هم به تشخیص و هم به درمان میپردازند.
دسته آخر روان شناسانی هستند که به تحقیق و آزمایش خصوصیات بیماران روانی علاقه دارند و از طریق تجربی برای کشف علل ، علائم و طرق درمان میکوشند. روان شناسان معتقدند که آگاهی از تمام این روشها برای آماده ساختن روان شناسی بالینی ضروری است و روان شناسی بدون آشنایی با آنها نمیتواند به نحو موثری انجام وظیفه نماید.
تشخیص در روان شناسی بالینی
روان شناسان بالینی از روشهای مختلف برای تشخیص اختلالات استفاده میکنند. از جمله این روشها مشاهده رفتار بیمار ، مصاحبه کلینیکی ، آزمونهای روانی ، بررسی تاریخچه فردی و ... است.
درمان در روان شناسی بالینی
روشهای مختلف درمانی در روان شناسی بالینی وجود دارد که روان شناسانی با توجه به رویکرد نظری که در روان شناسی دارند یکی از آنها بکار میبرند. مثل شناخت درمانی ، رفتار درمانی ، روانکاوی و ... برخی از روان شناسان بالینی دیدگاه التقاطی دارند و از تمام شیوههای درمانی بهره میبرند.
روانشناسی شخصیت
تعاریف مختلفی از شخصیت ارائه شده است که هر یک بر وجهی از شخصیت تأکید کردهاند. هیلگارد (Hilgard) شخصیت را «الگوهای رفتار و شیوههای تفکر که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین میکند» تعریف کرده است در حالی که برخی دیگر «شخصیت» را به ویژگیهای «پایدار فرد» نسبت داده و آن را بصورت «مجموعه ویژگیهایی که با ثبات و پایداری داشتن مشخص هستند و باعث پیش بینی رفتار فرد میشوند» تعریف میکنند.
شخصیت (Personality) از ریشه لاتین (Persona) که به معنی «نقاب و ماسک» است گرفته شده است و اشاره به ماسک و نقابی دارد که بازیگران یونان و روم قدیم بر چهره میگذاشتند و این تعبیر تلویحا به این موضوع اشاره دارد که «شخصیت هر فرد ماسکی است که او بر چهره خود میزند تا وجه تمایز (تفاوت) او از دیگران باشد».
شخصیت به همه خصلتها و ویژگیهایی اطلاق میشود که معرف رفتار یک شخص است، از جمله میتوان این خصلتها را شامل اندیشه ، احساسات ، ادراک شخص از خود ، وجهه نظرها ، طرز فکر و بسیاری عادات دانست. اصطلاح ویژگی شخصیتی به جنبه خاصی از کل شخصیت آدمی اطلاق میشود.
نگاه اجمالی
«شخصیت» یک «مفهوم انتزاعی» است، یعنی آن چیزی مثل انرژی در فیزیک است که قابل مشاهده نیست، بلکه آن از طریق ترکیب رفتار (Behavior) ، افکار (Thoughts) ، انگیزش (Motivation) ، هیجان (Emotion) و … استنباط میشود. شخصیت باعث تفاوت (Difference) کل افراد (انسانها) از همدیگر میشود. اما این تفاوتها فقط در بعضی «ویژگیها و خصوصیات» است. به عبارت دیگر افراد در خیلی از ویژگیهای شخصیتی به همدیگر شباهت دارند بنابراین شخصیت را میتوان از این جهت که «چگونه مردم با هم متفاوت هستند؟» و از جهت این که «در چه چیزی به همدیگر شباهت دارند؟» مورد مطالعه قرار داد.
از طرف دیگر «شخصیت» یک موضوع پیچیده است ولی از زمانهای قدیم برای شناخت آن کوششهای فراوانی شده است که برخی از آنها «غیرعملی» ، بعضی دیگر «خرافاتی» و تعداد کمی «علمی و معتبر» هستند. این تنوع در دیدگاهها به تفاوت در«تعریف و نگرش از انسان و ماهیت او» مربوط میشود. هر جامعه برای آنکه بتواند در قالب فرهنگ معینی زندگی کرده ، ارتباط متقابل و موفقیت آمیزی داشته باشد، گونههای شخصیتی خاصی را که با فرهنگش هماهنگی داشته باشد، پرورش میدهد. در حالی که برخی تجربهها بین همه فرهنگها مشترک است، بعید نیست که تجربیات خاص یک فرهنگ در دسترس فرهنگ دیگر نباشد.
شخصیت از دیدگاه مردم
واژه «شخصیت» در زبان روزمره مردم معانی گوناگونی دارد. یکی از معانی آن مربوط به هر نوع «صفت اخلاقی یا برجسته» است که سبب تمایز و برتری فردی نسبت به افراد دیگر میشود مثلا وقتی گفته نمیشود «او با شخصیت است» یعنی «او» فردی با ویژگیهایی است که میتواند افراد دیگر را با «کارآیی و جاذبه اجتماعی خود» تحت تأثیر قرار دهد. در درسهایی که با عنوان «پرورش شخصیت» تبلیغ و دایر میشود، سعی بر این است که به افراد مهارتهای اجتماعی بخصوصی یاد داده ، وضع ظاهر و شیوه سخن گفتن را بهبود بخشند با آنها واکنش مطبوعی در دیگران ایجاد کنند همچنین در برابر این کلمه ، کلمه «بیشخصیت» قرار دارد که به معنی داشتن «ویژگیهای منفی» است که البته به هم دیگران را تحت تأثیر قرار میدهد، اما در جهت منفی.
در اجتماع گاهی به جای این کلمات از مترادف آنها «شخصیت خوب یا بد» صحبت میشود که هر یک ویژگیهایی را میرسانند و گاهی از کلمه شخصیت به منظور توصیف بارزترین ویژگی افراد استفاده میشود مثلا وقتی گفته میشود«او پرخاشگر است» یعنی ویژگی و خصوصیت غالب «او» پرخاشگری است. در کنار این موضوعات گاهی کلمه شخصیت جهت «احترام» به چهرههای مشهور و صاحب صلاحیت «علمی ، اخلاقی یا سیاسی» بکار میرود نظیر «شخصیت سیاسی ، شخصیت مذهبی و شخصیت هنری و …».
شخصیت از دیدگاه روانشناسی
دیدگاه روانشناسی در مورد «شخصیت» چیزی متفاوت از دیدگاههای «مردم و جامعه» است در روانشناسی افراد به گروههای «با شخصیت و بیشخصیت» یا«شخصیت خوب و شخصیت بد» تقسیم نمیشوند؛ بلکه از نظر این علم همه افراد دارای «شخصیت» هستند که باید به صورت «علمی» مورد مطالعه قرار گیرد این دیدگاه به«شخصیت و انسان» باعث پیدایش نظریههای متعددی از جمله : «نظریه روانکاوی کلاسیک (Classical Psychoanaly Theory) ، نظریه روانکاوی نوین (Neopsychoanalytic Theory) ، نظریه انسان گرایی (Humanistis Theory) ، نظریه شناختی (Cognitive Theory) ، نظریه یادگیری اجتماعی (Social-learning Theory) و … » در حوزه مطالعه این گرایش از علم روانشناسی شده است.
ماهیت شخصیت و انسان
یکی از جنبههای با اهمیت در «روانشناسی شخصیت» که در «نظریههای شخصیت» منعکس شده است برداشت یا تصوری است که از ماهیت «انسان و شخصیت او» ارائه شده است (یا میشود). این سوالها با ویژگی اصلی انسان ارتباط میکنند و همه مردم (شاعر ، هنرمند ، فیلسوف ، تاجر ، فروشنده و …) همواره به روش به این سوالها پاسخ میدهند؛ بطوری که میتوانیم بازتاب همه جانبه آنها را در «کتابها ، تابلوهای نقاشی ، و در رفتار و گفتارشان» ببینیم و روانشناسی شخصیت و نظریه پردازان این حوزه نیز از آن مستثنی نیستند. این موضوعات را میتوان در جدول زیر خلاصه کرد.
اراده آزاد یا جبرگرایی؟آیا انسان آگاهانه اعمال خود را جهت می دهد یا بوسیله نیروهای دیگری کنترل میشود؟ وراثت یا محیط؟آیا انسان بیشتر تحت تأثیر وراثت است یا تحت تأثیر محیط؟ گذشته یا حال؟آیا شخصیت انسان وقایع و اتفاقات اوائل زندگی شکل میگیرد یا اینکه تحت تأثیر تجربههای دوران بزرگسالی قرار دارد؟ بیهمتایی یا جهان شمولی؟آیا شخصیت هر انسان بیهمتاست یا اینکه شخصیت دارای الگوهای کلی خاصی است که با شخصیت بسیاری از افراد انطباق دارد؟ تعادل جویی یا رشد؟آیا انسان فقط برای حفظ تعادل و توازن رفتاری را انجام میدهد یا او بخاطر میل به رشد و تکامل رفتار را انجام میدهد؟ خوش بینی یا بد بینی؟آیا انسان اساسا موجودی خوب است یا بد؟
نقش وراثت زیستی در رشد شخصیت
وراثت به منزله مواد خام شخصیت است. این مواد به اشکال مختلف شکل میپذیرند. بعضی از همانندیهای موجود در شخصیت و فرهنگ انسان ناشی از وراثت است، مثلا هر گروه انسانی ، مجموعه نیازها و قابلیتهای زیستی مشترک و یکسانی به ارث میبرد. این نیازها ، شامل اکسیژن ، غذا ، آب ، استراحت ، فعالیت ، خواب ، پرهیز از شرایط هولناک و اجتناب از درد و نظایر آن است.
اهمیت محیط طبیعی در رشد شخصیت
محیط طبیعی نیز بر شخصیت تأثیر میگذارد، زیرا افراد تا حد وسیعی سطح کارآیی خود را که برای حفظ حیاتش ضروری است، از محیط میگیرد واقعیت امر این است که در هر محیط طبیعی ، انواع مختلف شخصیت و فرهنگ ، و در محیطهای طبیعی کاملاً متفاوت ، فرهنگهای مشابهی ملاحظه میشوند.
رابطه فرهنگ و شخصیت
بعضی از تجربههای فرهنگی بین همه افراد انسانی مشترک است. از تجربههای اجتماعی مشترک بین اعضای یک جامعه معین ، یک صورت بندی ویژه شخصیتی پدید میآید که شاخص و معرف شخصیت بیشتر اعضای آن جامعه است و اصطلاحا شخصیت نمایی (Modal Personality) یا شخصیت اساسی (Basic Personality) یا رفتار اجتماعی (خوی اجتماعی) (Social Character) خوانده میشود. این مفاهیم به ویژگیهای فرهنگی مشترکی که همه اعضای یک جامعه در آنها سهیماند، اشاره میکنند.
نقش تجربه گروهی در رشد شخصیت افراد
کودک نوزاد به صورت یک ارگانیسم به دنیا میآید. با اخذ و کسب مجموعهای از نگرشها و ارزشها ، تمایلات و بیزاریها ، هدفها و مقاصد ، و یک مفهوم عمیق و ناپایدار از اینکه چه نوع شخصی است، به تدریج یک موجود انسانی مبدل میشود. همه این ویژگیها را از طریق فراگرد اجتماعی شدن بدست میآورد. این فراگرد ، یادگیری او را از حالت حیوانی به شخصیت انسانی تغییر میدهد. به عبارت دقیقتر ، هر فرد از طریق فراگرد اجتماعی شدن ، هنجارهای گروههای خود را میآموزد تا اینکه یک خود مشخص که او را بیهمتا میسازد، پدید میآید. شاید بتوان گفت که تشکل تصور خود ، مهمترین فراگرد در رشد شخصیت به شمار میرود.
اهمیت تجارب شخصی در رشد شخصیت
چرا کودکانی که در یک خانواده پرورش مییابند، حتی اگر تجربههای یکسانی هم داشته باشند، با یکدیگر متفاوتاند؟ نکته مهم این است که آنان تجربههای یکسانی نداشته ، بلکه در معرض تجربههای اجتماعی از برخی جهات مشابه و از برخی جهات نامشابه قرار گرفتهاند. تجربه هرکس بیهمتاست. بدین معنا که هیچ کس دیگر بطور کامل ، نظیر آن تجربه را ندارد. یادداشت دقیق تجربههای روزانه کودکان یک خانواده میتواند گوناگونی تجربههای آنان را به خوبی آشکار سازد. هر کودک اولاً ، وراثت زیستی بیهمتایی دارد که کسی دیگر عینا نظیر آن را ندارد، ثانیاً ، از مجموعه بیهمتای تجربههای زندگی برخوردار است که باز ، کسی دیگر ، عینا از آن برخوردار نیست
اختلال شخصیت چیست؟
شخصیت میتواند سازگار و یا ناسازگار باشد. «ناسازگاری» زمانی مطرح میشود که افراد قادر نباشند تفکر و رفتار خود را با محیط و تغییرات آن تطبیق دهند. سازگاری یا عدم سازگاری ارتباط نزدیکی با «انعطاف پذیری» دارد. یک شخصیت سالم با وجود ثبات و پایداری به میزانی از انعطافپذیری بهره میبرد. اما افراد ناسازگار در برخورد با موقعیتهایی که واکنش به آنها مستلزم تغییرات و تصمیمات جدید است، تفکر و رفتار انعطاف ناپذیری از خود بروز میدهند. بنابراین ، اختلال شخصیت یعنی «رفتارهای ناسازگار و انعطاف ناپذیر در برخورد با محیط و موقعیت ها»
میزان شیوع اختلال شخصیت
شیوع در جمعیت کلی
میزان شیوع اختلال شخصیت در کل جمعیت حدود 4 تا 6 درصد برآورد شده است. اگر چه در بین انواع مختلف شخصیتی تفاوتهای معنیدار وجود دارد برای مثال برآوردها برای اختلال پارانوئید حدود (0.5 تا 2.5 درصد) است در حالی که برای اختلال اجتنابی بین (1 تا 10 درصد) اعلام شده است.
شیوع در بین دو جنس
در میزان شیوع اختلال شخصیت بین دو جنس تفاوت های معنیدار دیده می شود برای نمونه در حالی که طبق برآوردهاا صداجتماعی واختلال وسواسی- جبری در مردان بیشتر از زنان است اختلال مرزی نمایشی و وابسته در زنان بیشتر از مردان (گاهی 2 برابر مردان) است.
درمان اختلال شخصیت
روان درمانی
روشی است که روانشناسان بالینی یا مشاور با استفاده از اقدامات «نیرو دارویی» اقدام به درمان اختلال می نماید و شامل انواع مختلفی است از قبیل «روانکاروی ، شناخت درمانی ، رفتار درمانی ، گروه درمانی ، آموزش مهارت های اجتماعی و... هدف از روان دمانی ، آموزش رفتارهای جدید همراه با اسجاد خودآگاهی و بینش در مراجع (دروان جو) نسبت به رفتار خود و اثر آن بر فرد و جامعه است. در درمان اختلال شخصیت اولویت با روان درمانی است.
درمان دارویی
در کنلار روان درمانی مواقعی وجود دارد که لازم است از دارو نیز استفاده شود تا فرآیند درمان تسهیل شود. دارو درمانی زیر نظر روانپزشک اعمال می شود و میزان و تعداد مصرف را او تعیین می کند. داروهای مورد استفاده برای درمان این اختلال بطور غیر مستقیم اثر خود در اعمال می کنند. برخی از گروهها دارویی مورد استفاده عبارتند از: ضد اضطرابها ، ضد افسردگیها ، ضد جنونها.
اختلالهاي رفتاري و هيجاني كودكان
ايسنا:يك بلاگر، در بررسي اختلالهاي رفتاري و هيجاني كودكان، انواع اختلالهاي انطباقي، اضطراب، وسواس فکري - عملي، فشار رواني پس از آسيب ديدگي و خموشي اکتسابي را بررسي كرده است.
در وبلاگي به آدرس http://special-children.blogsky.com دربارهي اختلالهاي انطباقي نوشته شده است: کودک نشانههايي از ويژگيهاي هيجاني ورفتاري خود را نشان مي دهد که توانايي سازگاري با حوادث ناگوار يا تغييرات در زندگي را ندارد .
نشانهها در طول سه ماه که فشار رواني يا تغييرات وجود دارد، بايد ديده شود وبيش از شش ماه پس از آنکه شرايط تمام شد نبايد ادامه يابد . درماندگي شخص از آنچه بايد در برابر حوادث از خود نشان دهد ، نقص در عملکردهاي اجتماعي يا آموزشگاهي ، ترس، اضطراب، مدرسه گريزي، تخريب و نزاع جويي از جمله رفتارهاي اين اختلال است . پنج تا ٢٠ درصد کودکان داراي اختلالهاي انطباقي هستند.
همچنين در توضيح اختلالهاي اضطراب، آمده است: اضطراب گروه بزرگي از اختلالها را در بر ميگيرد. هراس از مدرسه، اختلال فشار رواني پس از آسيب ديدگيها ، اختلال اجتنابي، وسواس فکري وعملي و وحشت زدگي از جملهي اين اختلالها هستند. اختلالهاي اضطراب گاهي نشانههاي بدني دارند . سردرد ، دل درد ، عرق کردن، برافروختگي، تکرر ادرار، گاهي نشان از اضطراب دارد . اضطراب به عنوان يک واکنش زود گذر در همهي کودکان ديده مي شود واين هنگامي است که با يک موقعيت استرس زا روبه رو مي شوند . اگراضطراب شديد باشد ، مدت طولاني در کودک بماند و در فعاليتهاي روزمرهي کودک اثر بگذارد، ممکن است بتوان آن را اختلال دانست .
اختلال وسواس فکري - عملي نوع ديگري از اختلال است كه اين بلاگر دربارهي آن نوشته است: به طور متوسط پنج و دو دهم در صد کودکان به اين اختلال مبتلا مي شوند. تفکرات وسواسي، تکانهها و تصورات دايمي هستند که اجباري و نامتناسبند. منظور ازاجباري آن است که فرد خود خويشتن را ملزم ومجبور به مرور اين تفکرات مي بيند . شکهاي تکراري ،الزام به گذاشتن چيزها در يک ترتيب خاص وتکانه هاي پرخاشگري از وسواسهاي فکري مي باشند . منظور از تکانهها، عملهايي است که با محرکهايي دروني برانگيخته مي شوند، به راحتي بروز مي يابند وکنترل و جهت گيري آگاهانهاي بر آنها، تقريبا ً وجود ندارد . اعمال وسواسي رفتارها يا فعاليتهاي ذهني، تکراري است مانند شستن دست، وارسي کردن، دعا کردن ،شمردن . اين کارها به قصد کاهش فشار واضطراب انجام مي شود. بسياري از کودکان داراي وسواس ممکن است بدانند که رفتار آنها افراطي و غيرلازم است ولي ناخودآگاه به تکرار کارهاي روزمره خود کشانده مي شوند و نمي توانند آن را متوقف سازند .
در ادامه اختلال فشار رواني پس از آسيب ديدگي، مطرح شده و در توضيح آن آمده است: پس از بروزآسيبديدگيهاي شديد يا تعدادي حوادث پشت سر هم که در زندگي کودک رخ مي دهد، ممکن است چنين اختلالي شکل بگيرد . ترس از مرگ يا آسيب ديدن يکي از نزديکان يا آموختن چيزهايي دربارهي مرگ وبيماريها مي تواند زمينه ساز اين اختلال باشد . نشانههاي اختلال بايد مدت يک ماه پس از مواجهه با عامل ايجاد کنندهي فشار رواني ديده شود. واکنشهاي اين اختلال در کودکان به صورت ترس شديد، احساس بدون کمک ماندن، کابوسها ي شبانه ، ترس از تکرار حوادث، کرختي در واکنشهاي عمومي يا برانگيختگيها ي دروني ديده مي شود . بچه هاي کوچکتر مشکلات خود را در بازيهاي روزانه شان نشان مي دهند، يا ممکن است مهارتهايي را که تا آن زمان به دست آوردهاند ترک کنند . مانند کنترل ادرار و مدفوع يا مهارتهاي گفتاري .
آخرين اختلال رفتاري كه به آن در اين مطلب اشاره شده، خموشي اکتسابي است كه دربارهي آن ميخوانيد: اين اختلال زماني رخ داده است که کودک يا نوجوان به گونه اي تثبيت يافته در موقعيتهاي خاص اجتماعي از صحبت کردن اجتناب کند. خموشي اکتسابي بر پيشرفت تحصيلي کودک اثر مي گذارد وارتباط اجتماعي او را مختل مي کند. بروز خموشي اکتسابي معمولاً پيش از پنج سالگي است. ولي تا زماني که کودک وارد مدرسه نشده نمي توان دربارهي آن داوري کرد . اين اختلال بسيار نادر است ومعمولاً در يک دورهي چند ماهه ادامه مي يابد. با اين وجود برخي از کودکان در تمام طول دوران مدرسه از سخن گفتن اجتناب مي کنند .
توضيح مرگ به كودكان
توضيح مرگ به كودكان يكى از سخت ترين كارها براى اولياست، بخصوص هنگامى كه خود آنها با غم مرگ عزيزى دست به گريبان هستند. اما مرگ يك بخش غير قابل انكار از زندگى است و چه بخواهيم و چه نخواهيم، از خيلى خردسالى، كودكان نسبت به آن كنجكاو مى شوند و به فهميدن و پرسيدن درباره روشهايى كه احساس غم مربوط به آن را به طور طبيعىنشان بدهد، علاقه مند هستند، روشهايى كه بزرگترها عزادارى مى نامند.
شايد باعث تعجب باشد كه بدانيد حتى كودكان ۲ ساله از مرگ آگاه هستند. كودكان در قصه هايشان يا برنامه هاى تلويزيون از مرگ مى شنوند، يا در اطراف خود حيوانات خانگى يا خيابانى مرده را مى بينند. على رغم اين موارد، هيچ كدام از كودكان مفهوم مرگ را نمى دانند. آنها نمى توانند مفهوم هميشگى بودن مرگ را درك كنند و در عوض، آن را به عنوان يك اتفاق موقت و قابل برگشت در نظر مى گيرند.
آنها تصور مى كنند كه اجساد هنوز مى خورند و مى خوابند و كارهاى هميشگى خود را انجام مى دهند، فقط با اين فرق كه اين كارها را يا در آسمانها و يا در زير خاك انجام مى دهند. حتى وقتى يكى از اوليا يا خواهران و برادران كودك درگذشته است، او نمى تواند اين اتفاق را براى آنها در نظر بگيرد.
كودكان به روشهاى مختلف نسبت به مرگ واكنش نشان مى دهند:
اصلاً تعجب نكنيد اگر كودك ۲ ساله اى در آموزش مهارت توالت رفتن پسرفت كند يا كودك ۵ ساله اى نخواهد به مهد كودك هميشگى اش برود، چرا كه كودك در جست و جوى علت پريشانى و غمگينى بزرگترها است و مى خواهد بداند چرا برنامه روزمره اش تغيير كرده است. او با خودش فكر مى كند چرا به ناگهان جهان اطرافش اين همه نگران كننده شده است. از سوى ديگر، ممكن است كودكى هم باشد كه اصلاً واكنشى به مرگ نشان ندهد يا گاه گاهى در بين شادى و خوشحالى هاى كودكانه اش به ياد آن بيفتد كه اين هم كاملاً طبيعى است و دليل سنگدلى كودك نيست! اصولاً كودكان اين مفهوم را كم كم و به آهستگى درك مى كنند و نبايد انتظار داشت كه همه موضوع را در يك لحظه يا يك روز بفهمند و حتى بسيارى از آنها تا وقتى كه كاملاً احساس امنيت نكنند، به احساس غم خود اجازه ظهور نمى دهند، يعنى فرايندى كه ممكن است ماهها تا سالها به طول بينجامد، بخصوص اگر مرگ عزيزى را شاهد بوده باشند.بعضى از كودكان رفتارهايى انجام مى دهند كه به نظر عجيب مى رسد. مثل بازيهاى تشييع جنازه يا اداى مردن كسى را درآوردن. اين هم امرى طبيعى است، حتى اگر به نظر بزرگترها غير معقول باشد. بنابراين، اين روش ابراز احساسات در مورد مرگ را نبايد از كودك گرفت.
> احساسات خود را در مورد مرگ توضيح بدهيد. سوگوارى يك قسمت بسيار مهم براى التيام غم مرگ عزيزان است و اين هم در مورد بزرگسالان و هم در مورد خردسالان صادق است كودك را نبايد با سوگوارى شديد، وحشت زده كرد، ولى از طرفى هم نبايد مسأله را بى اهميت جلوه داد. به كودك بايد توضيح داد كه بزرگترها هم نياز به گريه كردن دارند و اينكه ما به خاطر از دست دادن كسى ناراحت هستيم. در غير اين صورت، كودك كنجكاوانه تغييرات خلقى شما را درك مى كند و بخصوص وقتى حس كند مسأله اى وجود دارد، ولى شما سعى در مخفى كردن آن داريد، نگران تر مى شود.
> به سؤالات كودك پاسخ دهيد. كنجكاوى كودكان درباره مرگ يك امر عادى است و نبايد از سؤالات آنها فرار كرد، بلكه بهتر است از فرصت پيش آمده استفاده كرده و به كودك كمك كنيم تا بتواند با مسأله از دست دادن ديگران روبرو بشود.
> جوابهاى آسان و كوتاه عرضه كنيد. كودكان قدرت درك اطلاعات پيچيده و سنگين را ندارند. بنابراين سعى كنيد براى توضيح مرگ وارد جزئيات و بحثهاى پيچيده آن نشويد. آنچه براى كودكان بخصوص زير ۵ سال درك بهترى دارد، توضيح مرگ به عنوان توقف تمام كارهاى جسمانى است. مثلاً به او گفته شود مردن اين گربه يعنى اينكه او ديگر راه نمى رود يا غذا نمى خورد و چيزى را نمى بيند و هيچ دردى را احساس نمى كند و جسم آن ديگر كار نمى كند.
> كودكان نياز دارند در مورد خودشان اطلاعاتى داشته باشند. ممكن است بپرسند كه «من كى مى ميرم؟» كه در جواب بهتر است گفته شود «هيچ كس نمى داند كه كى كسى مى ميرد، ولى بيشتر ما زمان خيلى خيلى زيادى زندگى مى كنيم. من مطمئنم كه تو تا وقتى كه خيلى پير بشوى، زندگى مى كنى.» يا ممكن است كودك بپرسد: «مامان، تو كى مى ميرى؟» اين سؤال معمولاً براى اوليا خيلى تكان دهنده است. عملاً منظور كودك از اين نوع سؤال اين است كه آيا تو از من مراقبت مى كنى و يا چه كسى بعد از اين از من مراقبت مى كند، بنابراين بهتر است به كودك گفته شود «مامان قوى و سالم است و خيلى خيلى وقت زيادى، پيش تو خواهد ماند.» حتى به كودكان زير ۵ سال توصيه مى شود اوليا بگويند «مامان نمى ميرد»، «بابا نمى ميرد».
بنابراين اگر اينگونه جواب بدهيم كه «فرزند عزيزم همه ما يك روزى مى ميريم» براى كودك مانند اين است كه بگوييم ما همين امروز مى ميريم.
|
افسردگی چیست؟ تقریباٌ همه ما گاهی احساس افسردگی کردهایم. در چنین وضعیتی ما فهم درستی از وقایع روزمره نداریم و تقریباٌ باور میکنیم که هرگز اوضاع بهتر از این که هست، نمیشود. در چنین مواقعی اغلب افکاری از این دست به ذهن ما خطور میکند. «من هرگز به چیزی که میخواهم نمیرسم.» و «احساس غمگینی میکنم.» این احساسات عموماٌ پس از ناامید شدن در کار، تحصیل و شکستها و کمبودهای ویژهای امکان بروز مییابند. در خلال چنین تجربیاتی به این اعتقاد میرسیم که آنچه احساس میکنیم شبیه آن چیزی است که :« اختلال روانشناسی افسردگی » نامیده شده است. اختلال یاد شده نوعی بیماری است که ویژگی اول و عمده آن تغییر خلق است و شامل احساس غم و اندوه است که دامنه آن از حالت نومیدی خفیف تا احساس یأس شدید است. همراه این تغییر خلق تغییرات شخصی در رفتار، نگرش، تفکر، کارآیی و اعمال فیزیولوژیک نیز مشاهده میشود. با این تعبیر تعداد اندکی از مردم خود را افسرده میپندارند. یعنی در واقع اندکی از مردم از اختلال روانی افسردگی به معنای دقیق آن رنج میبرند. دو نوع از افسردگیها هستند که بین افسردگی بالینی – که به عنوان یک اختلال روانی برچسب میخورد – و افسردگی طبیعی از لحاظ اندوه و شدت با یکدیگر متفاوت هستند. افسردگی بالینی جزو اختلالت خلقی بوده و کسی که به این اختلال دچار است بانشانههای زیر قابل توصیف است : 1. خلق او عمدتاٌ غمگین است. 2. مشکل خوابیدن دارد. 3. اشتهایش را از دست میدهد. 4. انرژی او ناکافی است. 5. احساس بیارزشی و گناه میکند. 6. افکاری در رابطه با خودکشی در او دیده میشود. شخصی که یک سری از نشانههای بالا را برای دورهای طولانی داشته باشد، به عنوان شخص افسرده تشخیص داده میشود. هرچند در رابطه با وقایع طبیعی هم اکثر ما احساس میکنیم روحیه ضعیفی داریم. لیکن افسردگی یکی از رایجترین اختلالهای خلقی میباشد. بر طبق یک قضاوت بیش از 25 درصد آمریکائیها در شرایطی از زندگیشان از افسردگی جدی رنج میبرند. حتی افسردگی گاه با سرماخوردگی مقایسه شده و آن را « سرماخوردگی روانی » قلمداد کردهاند. لیکن سرماخوردگی هرگز کسی را نکشته در صورتی که افسردگی منجر به مرگ میگردد. در حقیقت بخشی از خودکشیها در آمریکا توسط افرادی صورت میگیرد که از افسردگی رنج میبرند. بر طبق ژامارهای بینالمللی حدود 15 درصد افراد بین 15 تا 20 ساله دچار افسردگی هستند. از سوی دیگر تحقیقات نشان میدهد که افراد نابینا و ناشنوا با از دست دادن بینایی و شنوایی دچار کمبود و ضعفهای روحی میباشند. این مشکل در پارهای از آنان وخیم و بحرانی میباشد. |
روانشناسی فیزیولوژیک |
|
روانشناسی فیزیولوژیک (Physiological Psyhology) به بررسی مباحثی میپردازد که در ارتباط با کارکردهای روانی و رفتاری و پیوستههای فیزیولوژیکی آنهاست. به عبارتی در این شاخه از روان شناسی ارتباطی که ممکن است بین رفتارها ، صفات و کارکردهای روانی افراد با عوامل فیزیولوژیک بدنی وجود داشته باشد مورد بحث و بررسی قرار میگیرد. |
پژوهشهای فیزیولوژیکی که روانشناسی نوین را تحرک بخشید و به آن جهت داد، دست آورد اواخر قرن نوزدهم است. کوشش در این زمینه نیز مانند همه زمینههای دیگر پیشینه خودش را داشت، یعنی کارهای اولیهای که زیر بنای فیزیولوژی قرار گرفتند. فیزیولوژی در خلال سالهای دهه 1830 به صورت یک رشته علمی مبتنی بر آزمایش در آمد و این کار در وهله نخست تحت نفوذ یوهانی مولد فیزیولوژیست آلمانی که از بکار بستن روشهای آزمایشی در فیزیولوژی جانب داری میکرد، صورت پذیرفت.
یکی از رویکردهای مهم در روان شناسی ، رویکرد « عصبی _ زیستی » (Neuro-Biological) یا « زیستشناختی » است. در این رویکرد بسیاری از جنبههای عادی و غیرعادی رفتار انسان در فرایندهای زیستی جاری در جسم وی ریشهیابی میشود. مطالعات به روشنی نشان دادهاند که رابطه نزدیکی بین تجربهها و رفتار فرد با فعالیتهای عصبی (Neuro System) و غدد درون ریز (Endocrine Sestem) وجود دارد. ارتباط پدیدههای بهنجاری نظیر « بازتابهای شرطی و غیرشرطی ، عادات ، عواطف ، انگیزش و هیجان ، یادگیری و حافظه ، خواب و رویا و ... » و پدیدههای نابهنجار (Abnormal) نظیر« اسکیزوفرنی (Schizophrenia)، اختلالات رشد و ... » با فعالیت دستگاه عصبی و غدد درون ریز انکار ناپذیر است.
این چنین ارتباط و تاثیرگذاری تنگاتنگی بین « جسم و روان » یا « جسم و رفتار » خود شاهدی است بر اهمیت مطالعه و تحقیق در حوزه « مبانی فیزیولوژیک رفتار » این حوزه از روان شناسی به مطالعات این علم غنا و عمق میبخشد و به شناخت انسان از خودش وسعت میدهد.
رابطه جسم و روان (جسم و رفتار) آن چنان نزدیک است که روان را « مجموعه تجربه انسانی که تابع یک نظام عصبی است. » تعریف کردهاند. میتوان گفت هیچ موضوع روانی وجود ندارد که نتوان آنرا از دیدگاه فیزیولوژیک بررسی کرد. از طرف دیگر ، مرز مشخصی بین فیزیولوژی (جسم) و روان شناسی (روان) وجود ندارد. برای مثال ، وقتی بینایی را مطالعه میکنیم، در قلمرو « فیزیولوژی » هستیم، حال آنکه مطالعه « ادراک بینایی » جز روان شناسی است، ولی به درستی نمیدانیم مطالعه « حس بینایی » در کجا خاتمه پیدا میکند و مطالعه ادراک بینایی از کجا آغاز میشود.
در یک دید کلی میتوانیم بگوییم که تجزیه و تحلیل روانی رفتارهای مختلف در واقع دنباله تجزیه و تحلیلهای فیزیولوژیکی رفتار اعضا مختلف است، با یک حرکت مضاعف از روان شناسی به فیزیولوژی و از فیزیولوژی به روان شناسی.
ارسطو اعتقاد داشت که جسم و روان دو جنبه متفاوت از یک جوهر هستند. جسم ماده این جوهر و روح صورت این جوهر است. او به استقلال جسم و روح از یکدیگر اعتقاد داشت.
دکارت به وجود دو جوهر مستقل اعتقاد داشت. یکی جوهر جسم و دیگری جوهر روح. از نظر او جسم و روح دو امر جداگانه هستند که هیچ یک بر دیگری تاثیر ندارد. نه علتهای روانی میتوانند معلولهای جسمی بوجود آورند و نه علتهای جسمی قادر به ایجاد معلولهای روانی هستند.
لایپ نیتس (Liebnitz) اعتقا داشت، روح و جسم مستقل از یکدیگر هستند، اما در مسیرهای موازی حرکت میکنند. در واقع هر رویه روانی به یک رویه جسمی مربوط میشود، ولی هیچ یک از آنها عامل تغییر دیگری نیست. این دیدگاه به نظریه توازی (Parllelisme Theory) معروف است.
واتسون بنیانگذار رفتارگرایی معتقد بود که آنچه را روح مینامیم، چیزی جز رفتار نیست و هنگامی که بدین واقعیت توجه کنیم، میبینیم که روح و جسم در واقع یک ماهیت دارند، زیرا رفتار شکل بخصوصی از فعالیت فیزیولوژیک (جسم) است. این دیدگاه به نظریه هم ماهیتی (Identity Theary) معروف است.
با توجه به هدف اساسی روان شناسی فیزیولوژیک که رابطه بین جسم و روان و تعملاتی بین آن دو برقرار است میباشد. ارتباط این رشته با شاخههای مختلف روانشناشی و علوم زیستی روشن میشود. در حوزههای مختلف روان شناسی میتوان گفت با تمامی آنها ارتباط دارد، هر چند برخی روابط صورتی روشن و واضح دارند و روابطی مستقیم و تنگاتنگ هستند.
در هر حال روان شناختی فیزیولوژیکی به دنبال پایههای فیزیولوژیک برای مباحث مختلفی میگردد که در حوزههای مختلف روان شناسی مطرح هستند. مثل پایههای فیزیولوژیک برای یادگیری و حافظه در روان شناسی یادگیری ، پایههای فیزیولوژیک برای بحث بلوغ در روان شناسی رشد ، خشونت و پرخاشگری در روان شناسی اجتماعی ، هیجانها در روان شناسی عمومی ، بیماریهای روانی در روان شناسی بالینی و ... .
از سوی دیگر این شاخه پیشرفت خود را مدیون یافتههایی است که علوم زیستی مطرح هستند. بین فیزیولوژی ، علم پزشکی و درمانی ، فارماکولوژی روابط روشنی دیده میشود. به عنوان مثال در شاخه علوم پزشکی و روانپزشکی آنچه به عنوان دارو درمانی برای درمان بیماریهای روانی مورد استفاده قرار می گیرد، تا حدودی مدیون یافتههای روان شناسی فیزیولوژیک است.
روانشناسی کودک |
|
(Child Psychology)
روانشناسی تحت عنوان علم النفس یا اخلاق ، بیش از هزار سال به عنوان یکی از شاخههای اصلی فلسفه در مراکز علمی ایران تدریس شده است. از رازی و ابن سینا و ناصر خسرو تا ملاصدرا کمتر متفکری را سراغ داریم که در آثار خود به این علم نپرداخته است. در آثار این دانشمندان نه تنها مباحث اصلی روانشناسی مانند احساس ، ادراک ، عاطفه ، تفکر ، تخیل و تواناییهای ذهنی مورد بحث قرار گرفته ، بلکه حتی با روشهای تمثیلی و شبه تجربی در مورد نظریههای معارض در زمینههای احساس و ادراک یا لذت و الم داوری شده است.
غرب سنت ارسطویی روانشناسی را چند صد سال بعد با آغاز رنسانس پذیرا شد. اما تا اوایل سده نوزدهم روانشناسی مغرب زمین بخشی از فلسفه باقی ماند، با مباحثی کم و بیش شبیه آنچه در روانشناسی سنتی ایران مطرح بود. با این حال خیزش موج انقلاب صنعتی در اروپا ، روانشناسی آن سامان را به صورت یکی از علوم طبیعی در آورد، در حالی که در ایران کندی آهنگ رشد اجتماعی و علمی و فنی سبب شد که روانشناسی ایران در همان حد سنتی متوقف شود.
تنها پس از تأسیس دارالمعلمین و دانشگاه تهران و بویژه دانشسراهای مقدماتی و دانشسرای عامی بود که روانشناسی به صورت یکی از علوم جدید ایران مطرح شد. دکتر علی اکبر سیاسی و دکتر محد باقر هوشیار را باید از نخستین پیشتازان روانشناسی در ایران دانست. کتاب دکتر سیاسی تحت عنوان علم النفس یا روانشناسی از لحاظ تربیت و کتاب دکتر هوشیار تحت عنوان سنجش هوش یا روانشناسی عملی تقریبا بطور همزمان انتشار یافتند.
به رغم رونق و شکوه آغازین ، تا اوایل دهه 1340 فعالیت چشمگیری در روانشناسی وجود نداشت و این علم یا به عنوان بخشی از برنامههای رشته فلسفه و علوم تربیتی و یا به صورت بخشی از دورههای تربیت معلم تدریس میشد. دهه 1340 را باید دهه گسترش سازمانی روانشناسی در ایران نامید، چون طی این ده سال دوره لیسانس روانشناسی نخست در دانشگاه تهران و بعدها در سایر دانشگاههای ایران تأسیس گردید. در دانشگاه تهران دوره فوق لیسانس روانشناسی بوجود آمد و مؤسسه روانشناسی بنیان گذارده شد. برخی از این تحولات حاصل کوششهای دکتر محمود صناعی بود که در همان دوره پا به صحنه روانشناسی ایران گذاشت. خدمت بزرگ دکتر صناعی ترجمه کتاب اصول روانشناسی نوشته فرمان مان در سال 1342 بود.
در سال 1344 دکتر سعید شاملو بنیان گذار روانشناسی بالینی ایران اولین کلینیک مرکز مشاوره و راهنمایی در دانشگاه تهران را تأسیس کرد و بعدها بتدریج چنین مراکزی در دیگر دانشگاهها تأسیس شد. با گسترش دورههای روانشناسی در دانشگاههای کشور کوششهای فراوانی در زمینه تألیف و ترجمه مکتب درسی در این رشته به عمل آمد. از آن جمله اصول روانشناسی عمومی (1348) تالیف دکتر سیروس عظیمی ، کلیات روانشناسی علمی (1349) به ترجمه دکتر امیر هوشنگ مهریار و دکتر رضا شاپوریان. اصول روانشناسی (1352) به ترجمه و اقتباس دکتر محمد ساعتچی.
پژوهش در روانشناسی جایگاه ضعیفی داشته است. به شهادت کتب و مجلاتی که از بدو رواج روانشناسی نوین در ایران انتشار یافته ، صرفنظر از تحقیقات پراکنده در زمینه استعدادها و شخصیت در سایر زمینهها پژوهشهای جمعی صورت نمیگرفت. دکتر محمد قی براهنی علاوه بر انتشار کتابهایی در حوزه پژوهش و آزمونها همچون کتاب مبانی نظری آزمونهای روانی و کتاب روان آزمایی نخستین گامها را در راه فعالیتهای آزمایشی و تجربی یا به بیان دقیقتری ، علمی شدن مفهوم پژوهش و تحقیق در این شاخه از دانش بشری برداشت. نخستین اقدام برای تهیه هنجاریابی آزمونها بویژه آزمونهای شناختی در این مسیر قرار داشت. ضرورت وجود این قبیل آزمونها در وزارت علوم و نیز آموزش و پرورش و همچنین برای بسیاری از برنامه ریزیهای آموزشی کلان کشوری از دیر زمان احساس میشد.
روانشناسی ایران در دهههای اخیر پیشرفت خوبی داشته است. در چند دانشگاه دیگر رشته روانشناسی در مقاطع مختلف تأسیس شده است. مهمترین رخدادهای روانشناسی در طول دهههای اخیر تجدید حیات نوین روانشناسی ایران توسط دکتر سعید شاملو بوده است. همچنین ایشان از پیشگامان طراحی سازمان نظام روانشناسی بودهاند. از لحاظ کاربرد علم روانشناسی نیز ، در حیطههای مختلف گسترش خوبی مشاهده میشود، بطوری که در مراکز و مؤسسات و کارخانجات بزرگ حضور بخش روانشناسی احساس شده و برخی از این مراکز و ادارات و کارخانجات اقدام به تأسیس واحد روانشناسی کردهاند. کلینیکهای مشاوره و روان درمانی چه به صورت دولتی و خصوصی گسترش پیدا کرده و آگاهیهای عمومی در ارتباط با نقش روانشناسی در زندگی با انجام اطلاع رسانیهای مختلف افزایش یافته است.
مکانیزمهای دفاعی
فرید تصور می کرد که انسان هميشه در تعارض قرار دارد و اگر فشار اين تعارضات بيش از حدشود باعث بوجود آمدن اضطراب می شود ؛ که اين اضطراب ممکن است از طرف غرايز باشد يا از طرف وجدان فرد يا از طرف محيط که من بايد برای دفاع از خودش و مبارزه با اضطرابها دست به يکسری دفاعها بزند که فرويد آنها را مکانيزمهای دفاعی ناميد. چون اضطرابها تقريبآ هميشه وجود دارند،پس انسان تا اندازه ای هميشه از اين مکانيزمها استفاده می کند.من در اينجا به برخی از اين مکانيزمها اشاره می کنم.
سرکوبی : انکار ناهشيار وجود چيزی است که موجب اضطراب می شود. سرکوبی (واپس رانی) ، انتقال چيزی از آگاهی هشيار است. نوعی فراموشی ناهشيار وجود چيزی است که موجب رنج يا ناراحتی ما مي شود و اساسی ترين و رايج ترين مکانيزم دفاعی است. سرکوبی می تواند بر خاطرات،ادراک و حتی کارکرد فيزيولوژيکی بدن را تحت تأثير قرار دهد.مثلآ: يک مرد می تواند سايق جنسی را چنان با قدرت سرکوب کند که عنين شود.
انکار : به سرکوبی مربوط است و شامل انکار وجود برخی از تهديدهای بيرونی يا رويدادهای آسيب زاست که اتفاق افتاده است . مثلآ : والدينی که کودکشان مرده است ، ممکن است بوسيله بدون تغيير نگهداشتن اتاقش، فقدان او را انکار کنند.
واکنش وارونه:نشان دادن تکانه و رفتاری که با تکانه ای که واقعآ شخص را تحريک می کند، مخالف است.شخصی که قويآ توسط تکانه های جنسی تحريک می شود، ممکن است آنرا سرکوب کرده و با رفتاری که از نظر اجتماعی پذيرفتنی است، عوض کند. مثلآ: فردی که توسط تمايلات جنسی تهديد شده، امکان دارد آنرا وارونه کند و تبديل به مبارزی عليه هرزه نگاری شود. شخص ديگری ممکن است پرخاشگری خود را بصورت نگرانی بيش از حد برای رفاه ديگران و يا صميميت نشان دهد.
فرافکنی: نسبت دادن تکانه های ناراحت کننده به فرد ديگر . تکانه های شهوانی ، پرخاشگری و غير قابل قبول ديگر، به صورتی ديده می شود که ديگران از آنها برخوردارند و نه خود شخص. در واقع شخص می گويد: " من از او متنفر نيستم ،او از من متنفر است."
واپس روی: برگشتن به دوران پيشين زندگی که لذت بخش تر و بدون ناکامی بوده است و نشان دادن رفتارهای بچه گانه ی وابسته ای که ويژگی آن دوران امن تر است.
دليل تراشی: تعبير مجدد رفتار برای اينکه منطقی تر، پذيرفتنی تر و کمتر تهديد کننده باشد. مثلآ: فرد دوست داشتنی که پيشنهاد شما را رد می کند،اکنون به نظر می رسد که معايب زيادی دارد.
جا به جايی:جا به جايی تکانه از موضوعی تهديد کننده يا غير قابل دسترس به موضوعی جانشين که در دسترس است. مثلآ : شخصی ناراحتی خود از رئيسش را به کارمند زير دستش جا به جا کند و سر او داد بزند.
والايش: تغيير دادن يا جابجا تکانه ها بوسيله ی منحرف کردن انرژی غريزی به رفتارهايی که از نظر اجتماعی قابل قبولند. مثلآ : انرژی جنسی می تواند به رفتارهايی که از نظر هنری خلاق هستند، منحرف شود يا والايش يابد. نتیجه گیری:در آخر بايد اين نکته را عرض کنم که دفاعها تقريبآ هميشه ناهشيار هستند، باعث ارضای کامل غريزه نمی شوند بلکه آنرا منحرف يا انکار می کنند و اينکه برای بهداشت روانی ما ضروری هستند.
خصوصيات افراد با اعتماد به نفس بالا
.......................
* برخوردار از مركز كنترل دروني: غم و شادي آنان وابسته به عوامل خارجي نيست.* از لحاظ جسماني، احساسي، ذهني و معنوي از خود مراقبت ميكنند.
* ميانه روي را در افكار، احساسات و رفتارهاي خويش حفظ ميكنند.
* قادر به پذيرش و پند گيري از اشتباهات خود ميباشند. قادر به بيان جمله "من اشتباه كردم"
ميباشند.
* توانايي بخشش اشتباهات خود و ديگران را دارند.
* مسئوليت اداره زندگي خود را بعهده ميگيرند.
* تفاوتهاي فردي ميان افراد را ارج مينهند.
* به نقطه نظرات ديگران گوش ميدهند.
* همواره مسئوليت ادراكات، احساسات و واكنشهاي خود را بعهده گرفته و هيچگاه آنها را
فرافكني نميكنند.
* از نقاط ضعف و قوت خود آگاهي دارند.
* همواره در حال پيشرفت و ترقي بوده و از ريسكهاي مثبت در زندگي بيم ندارند.
* داراي اعتماد بنفس و خود باوري بوده و به خود ارج ميدهند.
* اعتماد بنفس آنان بدور از خودبيني و غرور ميباشد.
* از آنكه مورد انتقاد قرار گيرند نمي هراسند.
* هنگامي كه از آنان پرسشي ميگردد حالت تدافعي بخود نميگيرند.
* در برابر موانع و مشكلات به آساني تسليم نميگردند.
* نيازي به تحقير و تمسخر ديگران ندارند.
* از آنكه در كاري شكست بخورند ويا در حضور ديگران نادان بنظر برسند ابايي ندارند.
* هيچگاه خود را مورد انتقاد و سرزنش مخرب و شديد قرار نميدهد.
* توانايي خنديدن به خود و زياد جدي نگرفتن خود را دارند.
* به خويشتن و توانايي خودشان ايمان و اعتماد دارند.
* به تصميم گيري هايشان اعتماد دارند.
* باور دارند كه فردي با ارزش، با قابليت، دوست داشتني، پذيرفتني و مهم ميباشند.
* نيازي به كمالگرايي ندارند.
* هيچگاه خودشان را با ديگران مقايسه نميكنند.
* از آنكه ديگران چگونه نسبت به آنان مي انديشند واهمه و نگراني ندارند.
* نيازي به اثبات و توجيه افكار و عقايد خود به ديگران ندارند.
روانشناسی مرضی
..........................................................
.............................
..........
دید کلی
رفتار نابهنجار چیست؟
بر اساس چه ملاکهایی رفتار نابهنجار را از رفتار بهنجار تمیز میدهیم؟
مرز بین بهنجاری و نابهنجاری کجاست؟
عوامل متعددی بر این نکته اشاره دارند که امروزه ، فشار زندگی بیش از قرن گذشته است. مصرف زیاد داروهای آرامبخش ، قرصهای خواب آور ، سو مصرف مواد و جنایات خشونتبار ، انواع شیوههای درمانی علمی و غیرعلمی و … ، اما اکثر مردم به اختلالات روانی دچار نمیشوند. آنها به نحوی با مشکلات خود کنار میآیند و به فعالیت خود ادامه میدهند.
در عین حال افرادی وجود دارند که در برابر مشکلات تسلیم شدهاند و دیگر نمیتوانند شخصا از عهده کارها برآیند و نیز افرادی وجود دارند که سبک زندگی آنها را بر مدار خودویرانگری (Self-Destruction) میچرخد. این افراد و رفتارشان به عنوان نابهنجار (Abnormal) نامگذاری شده و از افراد و رفتار بهنجار جدا شده است. اما تعیین مرز مشخص بین بهنجار و نابهنجار با وجود ملاکهای متعددی که وجود دارد، کار آسانی نیست.
...................................................................
مفهوم بهنجاری و نابهنجاری
واژه «نابهنجار» اصولا به معنی «دور بودن از طبیعی» است. بنابراین انحراف از بعضی معیارها را شامل میشود. درباره اختلالهای جسمی میتوان با استمداد از علم پزشکی و ابزارهای پیشرفته و فنون دقیق مرز مشخصی بین بهنجاری و نابهنجاری ترسیم نمود، ولی در حوزه اختلالهای روانی به دلیل نبودن ابزارها و فنون تشخیصی پیشرفته و دقیق و نسبی بودن ملاکها و عدم عینیت کافی ، تعیین مرز دقیق بین آنها دشوار و گاه غیرممکن است.
در واقع ، در حوزه روان شناسی مرضی «انحراف از یک هنجار» در تعریف یک ملاک و معیار ممکن است به اندازهای ناچیز جلوهگر شود که موجب هیچ نوع نگرانی نشود و همین انحراف در تعریف ملاک دیگری ممکن است به اندازهای قابل توجه باشد که درباره ماهیت نابهنجار (مرضی) آن تردیدی باقی نماند. بنابراین یک مرز مشخص و آشکار بین بهنجاری و نابهنجاری در روان شناسی مرضی وجود ندارد، بلکه آن بر اساس ملاکهای مختلف (نظیر ملاک آسیب شناختی هنجار ، ملاک آماری و … ) مورد بررسی قرار میگیرد.
...................................................................
ملاکهای تشخیص بهنجاری و نابهنجاری
ملاک هنجارهای اجتماعی
هر جامعهای معیارهای ویژه یا هنجارهایی برای رفتار قابل قبول دارد. رفتاری که بطور مشخصی از این معیارها منحرف شده باشد، رفتار نابهنجار شناخته میشود و هر رفتاری که مورد قبول جامعه باشد، بهنجار است. اگرچه سازگاری با معیارهای اجتماعی و ارزشهای فرهنگی برای زندگی اجتماعی لازم و انحراف از آنها بر فرد و جامعه زیان آور است، ولی پذیرش این ملاک مشکلاتی از قبیل نسبی بودن ارزشهلای فرهنگی از جامعهای به جامعه دیگر و پایدار نبودن ارزشهای فرهنگی _ اجتماعی یک جامعه در طول زمان را بوجود میآورد.
ملاک هنجارهای آماری
کلمه «رفتار بهنجار» یعنی رفتاری که از لحاظ آماری زیاد دیده میشود و معمولا رفتار نابهنجار رفتاری است که از لحاظ آماری به صورت کم دیده میشود. بنابراین هر رفتاری که به صورت آماری کم باشد، نابهنجار است. با پذیرش این ملاک این سوال پیش میآید که تکلیف افرادی که بسیار باهوش ، بسیار خوشحال ، بسیار زرنگ و … هستند و از لحاظ آماری تعدادشان کم است، چه میشود؟ آیا این افراد نیز جز افراد نابهنجار محسوب میشوند؟
ملاک آسیب شناختی
بر اساس این ملاک رفتاری نابهنجار (مرضی) تلقی میشود که بر اساس نشانههای بالینی قابل تشخیص باشد. این ملاک به دو دلیل قابل قبول نیست: نخست آنکه در این ملاک فرض بر این است که نبودن نشانههای مرضی دلیلی بر بهنجاری است. با این ملاک افرادی که بیمار هستند، ولی فاقد علائم هستند، سالم تشخیص داده میشوند. دوم آنکه با وجود علامتها و نشانهها ، فرد بیمار و مریض است. در آن صورت تعداد افرادی که فاقد نشانههای مرضی باشند، بسیار کم است. اگر این دیدگاه را ملاک قرار دهیم، تمام افراد و رفتارها نابهنجار خواهد بود.
ملاک پریشانی شخص
در این ملاک رفتارها و علائم و نشانهها مورد توجه نیست، بلکه میزان رنج و ناراحتی که فرد تجربه میکند، ملاک تشخیص است. در واقع اکثر مردم نشانههای بیماری و اختلال را دارند و اغلب آنها بیمار یا دارای اختلال تشخیص داده نمیشوند. چون احساس پریشانی و ناراحتی ندارند و افرادی که بیمار روانی شناخته میشوند، به شدت دچار پریشانی هستند. این گونه افراد مضطرب ، افسرده و ... هستند و توانایی سازش و سازگاری با خواستههای خود و محیط را ندارند.
ملاک حقوقی
از لحاظ حقوقی ، رفتار نابهنجار مبتنی است بر ناتوانی شخص در قضاوت بین درست و نادرست، یا توانایی وی در کنترل رفتار خود که بر اساس آن شخص دیوانه اعلام میشود. این ملاک از سایر ملاکها اعتبار تشخیص کمتری دارد و در روان شناسی مرضی بکار برده نمیشود.
ارتباط با سایر علوم
روان شناسی مرضی جهت «توصیف و طبقهبندی» رفتار نابهنجار از سایر گرایشهای روان شناسی استفادههای زیادی میبرد. برخی از این گرایشها عبارتند از: روان شناسی رشد ، روان شناسی یادگیری ، روان شناسی احساس و ادراک ، روان شناسی شخصیت و روان سنجی و … .
..........................................................................................
کاربردها
یکی از کاربردی ترین گرایشهای روان شناسی این گرایش است. روان شناسی مرضی با توصیف ، تشریح و طبقهبندی انواع اختلالات روانی در تشخیص و درمان این اختلالات به روان پزشکان ، روانشناسان بالینی و مشاوره کمک زیادی میکند.
((روان درمانی))
روان درمانی به هر نوع فرآیند باز آموزی اطلاق میشود که هدفش کمک به فرد رنجور با استفاده از روشهای درمانی اساسا روانی است و این با درمانهای جسمانی مانند تجویز دارو مغایر است
سابقه فرهنگی - تاریخی روان درمانی
بقراط روان درمانی علمی - تجربی را از پیش خبر داده بود. این روش از اواسط قرن هیجده بطور مستمر در دنیای غرب مورد استفاده قرار داشته است. آنتوان مسمر نخستین کسی بود که روش درمانی خود را استفاده علمی از
خواب مصنوعی حیوان نامید. با آن که نظریههای او بیاعتبار قلمداد شدند، روان درمانی علمی - تجربی به شکل هیپنوتیزم ادامه یافت و بعد به لطف نبوغ فروید از شهرتی همگانی برخوردار گردید. در دهههای اخیر روان درمانی علمی - تجربی با استفاده از نظریههای پاولف و اسکنیر و نظریههای شناختی بیش از پیش گسترش یافته است.
انواع روان درمانی
روان درمانی انواع خاص بسیاری دارد و تقسیم بندیهای مختلفی بر مبناهای مختلف برای آن صورت گرفته است. از یک تقسیم بندی که طول زمانی روان درمانی مورد توجه بوده روان درمانی را به دو نوع بلند مدت و کوتاه مدت تقسیم بندی کردهاند. در تقسیم بندی دیگری بر حسب تعداد افراد شرکت کننده در روان درمانی دو نوع روان درمانی فردی و روان درمانی گروهی را معرفی کردهاند. مهمترین تقسیم بندی بر حسب نوع رویکرد مورد استفاده در طول درمان انجام گرفته است. در این دسته روان درمانی مبتنی بر رویکرد
روانکاوی ، رفتار درمانی ، شناخت درمانی و روان درمانیهای مبتنی بر روند انسان گرایانه قرار میگیرند.
چه افرادی تحت روان درمانی قرار میگیرند؟
نظر به اینکه روان درمانی یک نهاد متکی بر فرهنگ است اشخاصی که مناسب آن تشخیص داده میشوند در جوامع مختلف متفاوتند. ولی بطور کلی افراد ذیل عمدتا از روان درمانی بهره میبرند
:روان پریشها:
برای این که بتوانند با شناسایی تشویقهای خود در موقعیتی قرار گیرند تا با این استرسها برخورد موثرتری داشته باشند.روان رنجورها:
اشخاصی که برای روبروشدن با فراز و نشیبهای زندگی تحت تاثیر تجربههای احتمالا ناخوشایند گذشته که به فرآیند رشد و یادگیری آنها لطمه زده است با دشواری روبرو میشوند. این اشخاص و همینطور اشخاصی که تحت تاثیر مشکلات موقت زندگی دچار واکنشهای روانی مثل داغ دیدگی شدهاند بزرگترین میزان افرادی را تشکیل میدهند که تحت روان درمانی قرار میگیرند.گروه بعد افرادی را شامل میشود که رفتار و حالات روانی آنها برای خودشان بلکه برای دیگران آزار دهنده است و اغلب از طرف اطرافیان برای درمان هدایت میشوند
.
اهداف روان درمانی
علیرغم تفاوتهای قابل ملاحظه کلیه روشهای روان درمانی شش هدف را مد نظر دارند
.رابطه درمانی را تقویت میکنند. ایجاد یک رابطه درمانی مناسب و قوی از الزامات اساسی در روان درمانی است. بدون بوجود آمدن چنین رابطه تداوم درمان میسر نخواهد شد
.ایجاد امیدواری در بیمار برای دریافت کمک و ادامه درمان
روشها و منطق درمانی به بیمار کمک میکند تا با کسب اطلاعات تازه درباره مسائل خود و راههای موجود برای کنار آمدن شناخت بیشتری پیدا کنند
.ایجاد انگیزش در بیمار
افزایش احساس تسلط بر خود و زندگی در بیمار
کاربرد آموختهها در طول روان درمانی در زندگی واقعی
شرایط لازم برای روان درمانی
این شرایط را به سه دسته کلی میتوان تقسیم بندی کرد: شرایط مربوط به موقعیت و مکان روان درمانی ، ویژگیهای روان درمانگر و نوع بیماری
.
مجریان روان درمانی
از دوران مسمر تا اواسط قرن بیستم روان درمانی از سوی پزشکان ، متخصصین اعصاب و بعدا روانپزشکان مورد استفاده قرار میگرفت. در دهههای اخیر باید به این گروه مددکاران اجتماعی دست اندرکار روانپزشکی و کمی دیرتر روان شناسان بالینی و پرستارهای روانی را اضافه کرد. اما بطور کلی مجریان روان درمانی بسته بر فرهنگ و شرایط دیگر موجود در هر جامعه با اندک تفاوتهایی همراه است
.
تصاویری که میبینید رو به دقت نگاه کنید .
نظر شخصی و مبحث روانشناسی راجع به موضوع رو بنویسید.

..........
...........................................
...................................................روانشناسی بعضی از رنگها
برخی از روانشناسان عقيده دارند رنگی که برگزيده و دلخواه کسی است ميتواند گويای خصوصيات اخلاقی و روانشناسی او باشد. نوشتار زير چکيده ای است که بر اساس اين نظريه و پس از سالهای پژوهش روانشناسان نگاشته شده
:
قرمز: خوش قلب اما خودپرست
اين رنگ مظهر شدت و زياده روی است که گاهی در جهت مخالف آن است. قرمز رنگ عشق و تنفر و فداكاری و خشونت و خون و آتش. كسی كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نمي تواند در زندگی بی تفاوت باشد.اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و کمی عجول هستند. احتمال شكست به خصوص در عشق برای آنها فراوان است.قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي هايشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزی حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي جنگند.دو عيب بزرگ خودپرستی و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبی و حس بزرگ طلبی است. به طور كلی دوستداران رنگ قرمز دارای خصوصيات متضادی هستند.
رنگ صورتي درواقع همان قرمز است كه كمرنگ شده باشد. اگر به اين رنگ علاقه داريد تمام صفات رنگ قرمز را كمی ملايمتر دارا می باشيد، با گذشت هستيد و در عشق، تندی نشان نمی دهيد.ديگران را خوب درك مي كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار می كنيد و به دليل نشاط و شادابي تان مورد علاقه اطرافيان خود هستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكستها، خشونتها و دشواري های زندگی را تحمل كرده اند و با مشكلات فراوان مواجه شده اند
.
رنگ آبی از رنگهايی است كه طرفداران زيادی دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملاً می توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنتر ل كنيد.ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد.در خريد و پوشش لباس قناعت می كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروری كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل می كند و كسانی كه از نظر هوش و فهم بر شما برتری دارند شما را ناراحت می كنند.كارهای خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معينی انجام مي دهيد. يكی از صفات مشخص شما پشتكار شماست
.
رنگ اسرارآميز و باشکوهی است. دوستداران اين رنگ پيوسته مجذوب زيبايی ها و ظرافتها مي شوند و مغرور و اجتماعی هستند. معاشرت با اين دسته لذتبخش است که امور معنوی بيشتر می پردازند. ارغوانی رنگ مورد پسند عرفا نيز هست
!
قهوه ای: قابل اعتماد
اگر رنگ قهوه اي را دوست داريد كاملاً می توان روی شما حساب باز كرد. باثبات و مقدس، شاعرپيشه وكمی فيلسوف مآب هستيد.به ندرت تغيير عقيده مي دهيد و با آن كه كمتر تصميم می گيريد اما هر بار كه تصميمی بگيريد آن را به مورد عمل می گذاريد.شما كاملاً در نگهداري پول و اسرار ديگران قابل اعتماد هستيد. ميل داريد پيوسته در عالم خودتان باشيد و گاهی اوقات با اطرافيان خود رفتار خشونت آميزی در پيش می گيريد. در عشق هرگز بدبين و تند نيستيد
.
خاكستری: احساس بی نيازی
اين رنگ مظهر چشم پوشي از خوشی های دنياست. كسانی كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب در زندگي احساس رضايت می كنند، خاكستری رنگ عقلا است و جوانانی كه به اين رنگ اظهار علاقه می كنند درواقع خود را هم شأن و هم طراز اشخاص کهنسال ميدانند و در زندگي احساس بی نيازی می كنند.در عشق بر افراد مسن تر از خود تمايل دارند و اغلب كسانی كه از نظر فكر و ايده به آنها برتری دارند خيلی آسان طرف توجهشان قرار خواهند گرفت
.
رنگی است تركيبی و آنهايی كه اين رنگ را رنگ دلخواه خود می دانند متكی به نفس نيستند. اجتماعی و خوش خلقند و با مردم خوب رفتار می كنند.نفوذ در اين گونه افراد مشكل است كسی كه آنها را دوست بدارد می تواند با او به آسانی ازدواج كند. هوسباز نيستند و اگر با كسی دوستی كنند صداقت و فداكاری دارند. اگر افراد اين دسته با كسی كه خصوصيات اخلاقی خودشان را داشته باشد ازدواج كنند سعادتمند می شوند
.
سبز: كنجكاوی
رنگ سبز طبيعت وتازگی است. اگر به اين رنگ علاقه داريد زندگي با شما آسان است. نقطه اشتراك فراوانی با افراد علاقه مند به رنگ پرتقالی داريد روابط شما با ديگران بر پايه ی اصول و قرارداد است.دوست نداريد كه در زندگيتان حوادثی به وقوع پيوندد اما كنجكاوانه به ماجراهای زندگی ديگران توجه داريد
.
فيروزه ای: اسرارآميز و پند ناپذير
دوستداران اين رنگ اسرارآميزند و احساساتی و كارهای شخصی خود را به خوبی اداره می كنند. پشتكار دارند و باثباتند و به نصايح ديگران در مورد كارهای خود كمتر توجه دارند. فيروزه ای معمولا رنگ مورد علاقه ی خانمها است
.
يک نکته ی قابل توجه
توجه و علاقه شما به رنگها در طی زمان تغيير می كند به دليل آن كه خصوصيات اخلاقيتان نيز در ساليان دراز تغيير خواهد كرد. اما اگر در مورد رنگی ناگهان عقيده خود را عوض كنيد به علت ضعف شما و يا به علت نيازتان به تغيير محيط است


شيوههاي كار در روانشناسي باليني
روانشناسي باليني و يا كلينيكي يكي از شاخههاي كار در روانشناسي است كه منحصرا به شناخت و مداواي بيماريهاي رواني می پردازد. اين نكته به اين معنا نيست كه آدم بايد مبتلا به اختلالات شديد رواني باشد و يا علائم شديد بيماري از خود نشان دهد تا براي مداواي آنها به مطب روانشاس رجوع كند. هر فردي در رابطهاي متقابل با محيطِ زندگياش بسر ميبرد و مدام در حال تاثيرگذاري و تاثيرگرفتن از محيط زنذگياش است. به اين معنا هر فردي داراي يك دنياي درون و يك دنياي بيرون است كه شكلدادن به هردوي آن دنياها با روابطي كه خاص خود آن فرد هستند و توسط افکار, احساسات و رفتارهای وي ساخته و بكار گرفته ميشوند صورت ميگيرد. بااين توصيف بسياري از اوقات در راه درستكردن تعادل بين اين دو دنيا چيزهايي سختجاني ميكنند وتوان انسان را بيشاز حد محدود كرده و فشارهاي زيادي را بوجودميآورند كه براي حل آنها انسان احتياج به كمك پيدا ميكند. اشکال اين گونه کمکها بسيار متفاوت است اين كمك ميتواند بصورت گپي ازته دل و حمايتی واقعی از طرف دوستي كه واقعا دوست است صورت بگيرد و گاهي از اوقات اين کمک حتما بايد بصورت كمكي تخصصي و توسط متخصص باشد
در کار بالینی با مراجعین به مطب های روانشناسی سه شکل اصلی برای برگزاری جلسات روان درمانی وجود دارد که بنا به نوع مشکل و بهترین راه برای کار بر روی آنها هر مراجعه کننده با یکی و یا با هر سه این شکل کار آشنا می شود. این سه شکل در زیر قدری توضیح داده شده اند
.
رواندرماني فردي
منظور از رواندرماني فردي آن شكلي است كه فرد با رواندرمانگر خود در جلسات ملاقاتي كه فقط آن دو در آن شركت ميكنند حضور مييابد. در رواندرماني فردي اين امكان فراهم ميآيد كه فرد با احساسات و افكار خود آشنايي عميق بيابد، به علت وجود آنها پيببرد، روابط فردي خود را با ديگران و با چيزهايي كه زندگي جمعي را ميسازند آشكارتر درك كرده و آنها را بهتر بشناسد و در نگاه كلي شخصيت خود را بهتر درك كند. تنها بعد از اين مرحله است كه فرد ميتواند براي رفع مشكلاتي كه وي را فرسوده كردهاند اقدام كند، بدون اينكه مانند گذشته دائما حالت ضعف، ناتواني، درد، خودخوري، سركشي، پرخاش و خشونت و غيره جلوي رفع مشكلاتش را بگيرند. سرعت و شكل رفع مشكلاتي كه هر شخصي براي كنارآمدن با آنها به روانشناس رجوع ميكند از فرد تا فرد متفاوت است. ولي بصورت كلي ميتوان گفت كه رهايي از مشكلات يعني يادگيري جديد، يعني يادگيري چيزها و روابط به نوعي ديگر، به نوعي كه ديگر فرد دست وپابسته اسير مسائلش نباشد. اين يادگيري روندي است كه سرعت و كيفيت آن در جريان رواندرماني كاملا بعهده خود فرد است و رواندرمانگر بحكم كسي است كه تشريح اين راه، نحوه شروع آن، پيشبردن آن و به سرانجام رساندن آنرا حمايت ميكند
.
رواندرماني گروهي
رواندرماني گروهي شكل ديگري از روان درماني است كه براي مسائل معيني برقرار ميگردد. و معمولا شكل پيشرفتهتري نسبت به رواندرماني فردي دارد. براي تشخيص اينكه رواندرماني گروهي بدرد چه كسي ميخورد هر فردي تعدادي جلسات رواندرماني فردي را پشت سر ميگذاردو سپس ميتواند به جمعي از كساني كه همان مشكلات را دارند بپيوندد. در اين حال اعضاء شركتكننده در گروه رفتهرفته به شكل روابط نزديك هر عضو ديگر درآمده و هر عضو گروه از حمايت كنترلشده اعضاي گروه برخوردار شده و تمام نقشهاي جديد و چيزهايي را كه ميخواهد يادبگيرد تا به رابطه بهتري با دنياي درون و دنياي بيرون خود دست بيابد در تمرين با ديگران آنها را در خود دروني كند
.
مشاوره خانوادگي و خانوادهدرماني
در خانوادهدرماني تمام اعضاء يك خانواده به عنوان تكتك اعضاء يك سيستم شركت ميكنند. در ابتدا فقط مشكلاتي حضور دارند كه تاب و توان يكايك اعضاء را سلب كردهاند. هركدام از اعضاي خانواده عليرغم تلاشهاي بسيارشان براي كنترل دامنه مشكلات رفتهرفته به جايي رسيدهاند كه نميتوانند با يكديگر و بعنوان تكتك اعضاء يك سيستم مشكلاتشان را حل كنند. بلكه هركدام با رفتارشان باعث پايدار ماندن مشكلات و سختتر شدن آنها ميشوند. در اين حال مهم است اشاره شود كه در اينجا چيزي بعنوان تقصير و يا گناه وجود ندارد و اصلا مهم نيست كه چه كسي مسبب مسائل شدهاست. بلكه هدف اول در خانوادهدرماني فهميدن نقش تكتك اعضاء خانواده براي برنامه ریزی و ایجاد تغييرات لازم است. در اين شکل از كار درمانی خانواده بعنوان يك سيستم حضور دارد و ميآموزد كه راهها و نظمهاي جديدي ايجاد كند و آنها را بكاربسته تا اين روابط جديد جانشين روابط قبلي شوند. خانواده بعنوان يك سيستم ميآموزد تا بجاي سرپوشگذاشتن بر مشكلات كه تنها موجب پابرجانگاهداشتن آنها ميشود براي يكايك مشكلات راههاي جديدي بيابد. طبيعي است كه شناخت پيدا كردن تكتك اعضاء خانواده از روندهاي فكري، احساسي و رفتاري خود و درك نقش و موقعيت خود بعنوان يك عضو از سيستم خانواده در تمام طول رواندرماني نقش اساسي بازي ميكنند.
مشكلات آموزشي و تربيتي که پدر و مادر و فرزندانشان با آن روبرو می شوند نيز در اين شيوه از كار باليني به نحو بهتري نسبت به اشكال ديگر رواندرماني نتیجه می دهد